همراز

خنک آن قمار بازی که بباخت آنچه بودش بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

همراز

خنک آن قمار بازی که بباخت آنچه بودش بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

۹ مطلب در بهمن ۱۳۹۶ ثبت شده است

۲۸
بهمن
۹۶

چند روز پیش مامان یهویی قلبش گرفت، زنگ زدم آمبولانس و بردیمش اورژانس و دو روز اونجا درگیر بودیم، خداروشکر بخیر گذشت " همین بهونه ایی شد مطلب پایین رو بنویسم:

دختره دستش رو بریده بود به اندازه ایی که نیاز به بخیه داشت با شوهرش اومده بود،

وقتی رو تخت دراز کشید شوهرش کنارش نشست و سر دختره  رو گذاشت روی پاش و تمام مدت بخیه زدن دستش رو گرفته بود تو دستش و نازش رو میکشید و قربون صدقه ش میرفت.

وقتی رفتند، هرکدوم از پرستارا چیزی گفت

یکی گفت: زن ذلیل  یکی گفت: لوس

 اونیکی گفت: ایییییییییش چندش ودیگری حالش بهم خورد.

یادم اومد چند وقت پیش روی همون تخت زنی با سر شکسته نشسته بود پرستار هرچی پرسید چطور شد سرت شکست ؟ چیزی نگفت و فقط گریه کرد، مردی که کنارش بود از پاسخ زنش میترسید.

زن اونقدر موقع بخیه زدن ترسیده بود که با این وجود باز هم دست مردش رو میخواست  ومرد اونقدر یخ و بیتفاوت کناری ایستاده بود که در نهایت یکی از پرستارا کنار دختره نشست و دستش رو گرفت تو دستش و آرام تو گوشش  گفت: لیاقت دستات بیشتر از اونه،

 اما وقتی رفتند هیچکس چیزی نگفت، هیچکس حالش بهم نخورد و همه چی عادی بنظر میرسید.

ومن فکر میکردم ما مردمی هستیم که به دیدن آدمی بر دار بیشتر عادت داریم  تا دیدن مرد و زنی عاشق...

# همین

  • حامد سپهر
۲۰
بهمن
۹۶

چند باری تماس گرفته بود ولی هر بار پیچونده بودمش البته نه اینکه

بخوام بپیچونمش ولی واقعا مشغله ی کاریم زیاد بود و نتونسته بودم برم.

یه تک زدم توراهم دارم میام. وقتی رسیدم بیمارستان یه راست رفتم اتاقش،

پشت به در نشسته بود و زل زده بود به آیینه ایی که دستش بودتا منو تو آیینه دید

سریع یه ملافه رو کشید رو سرش خندم گرفت گفتم: موهات چی شدن

با بغض گفت: نمیخواستم منو این شکلی ببینی

گفتم: اتفاقا خیلی هم بهت میاد راستش رو بخوای تا حالا کسی رو ندیده

بودم که کچلی اینقدر بهش بیاد. شبیه بروس ویلیس شدی.

 میخوای منم موهامو از ته بزنم ست بشیم ؟

ولی فکر نکنم به من اندازه تو کچلی بیاد

گفت : کچل هم خودتی اینقدر هم بهم نگو کچل

گفتم : یه سرهنگ داشتیم زمان خدمت به کسایی که از تراشیدن موهاشون تو

سربازی ناراحت میشدن میگفت : پسر جون مو اگه چیز خوبی بود از اونجای آدم در نمی اومد که

تا حالا دیدی کسی تو غذاش مو پیدا کنه و خوشحال بشه

گفت : تو دختر نیستی و اینچیزا رو نمیدونی...


#همین


پ.ن: خوبه که آدما وقت مرگشونو نمیدونن

پ.ن2: پذیرفتن بعضی واقعیتها مثل قورت دادن یه جوجه تیغیه

  • حامد سپهر
۱۹
بهمن
۹۶

دوست داشتم آشناییمون یک جورایی کلاسیک یا رومانتیک بود. مثلا موقع رانندگی با هم تصادف میکردیم و مقصرتو بودی و من با عصبانیت پیاده میشدم تا به هرکی که به تو گواهینامه داده و یا اون راننده گریدری که جاده ی روستاتون رو صاف کرد تا تو گاو و گوسفنداتو بفروشی و بیای شهر و ماشین بخری بد و بیراه بگم ولی تو پیش دستی میکردی و با لبخند میگفتی چه چهره ی خشن جذابی و من لبخند میزدم و دستپاچه میگفتم لطفا دفعه ی بعد بیشتر دقت کنید ولی اونموقع من گواهینامه نداشتم تا ماشین داشته باشم .

ویا وقتی با عجله با یه بغل جزوه از پله های دانشگاه پایین میومدم ناگهان تنه ام به تنه ت میخورد و جزوه ها پخش زمین میشدند و تو با عذر خواهی کمک میکردی که جزوها رو جمع کنیم و همزمان دستمون رو یه جزوه بهم میخورد ولی از بد شانسی من تو رشته و دانشگاهی درس خوندم که حتی کارمنداش هم آقا بودن چه برسه به همکلاسی و هم دانشگاهیاش.

یا کمی دورتر موقع خوردن آب از چشمه ی دامنه های توچال تو یک دختر بکر و ساده ی روستایی بودی که واسه پر کردن کوزه از چشمه اومده بودی و من از پشت عینک آفتابی کوهنوردیم یک دل نه صد دل عاشق ساده گی تو میشدم ولی تو هیچوقت لپ های سرخ و پوست آفتاب سوخته نداشتی .

نمیدونم کجا و کی و چه جوری تو زندگیم پیدات شد بی هیچ رومانتیک بازی و کلاسیک بودنی

#همین

  • حامد سپهر
۱۶
بهمن
۹۶



 در میان روزها از "روز دوم" بدم می یاد .....

روز دوم بی‌رحم‌ترین روزه  و با هیچکس شوخی نداره...

 در روز دوم همه‌ چیز منطقیه ... حقایق آشکاره  و به هیچ وجه نمیتونی سر ِخودت رو شیره بمالی...

مثلا ، روز اول مهر ...

همیشه روز خوبی بود; آغاز مدرسه بود و خوشحال بودیم ..

 اما امان از روز دوم ...

روز دوم تازه می‌فهمیدیم که تابستون تموم شده  ...

یا مثلا روز دوم بازگشت از سفر ...

 روز اول خستگی در می‌کنیم ، حمام می‌کنیم

اما روز دوم ، تازه می‌فهمیم که سفر تموم شده ...

 طبیعت و بگو بخند با دوستان و عشق و حال تمام شده ...

یا وقتی کسی از دنیا میره ...

روز اول خدا بیامرزه

 و روز دوم ، عزیز از دست رفته !

 و اما جدایی ...

روزِ اول شوکه‌ایم و شاید حتی خودمون رو آماده کنیم برای یه زندگی جدید که تو راهه ...

اما دریغ از روز دوم ...

تازه می‌فهمیم کسی رفته...

تازه می فهمیم حالمون خوب نیست ...

تازه می فهمیم تنهایی خر است...

روز دوم رو باید خوابید...

روز دوم رو باید خورد...

روز دوم رو باید مرد...


#همین


 

پ. ن :تا بحال کسی را به اندازه ایی دوست داشته ایی که نخواهی خوابش را بیاشوبی حتی با صدای نفسهایت

  • حامد سپهر
۱۳
بهمن
۹۶

بر خلاف همیشه ، چشماش فقط سیاهی رو تصویر میکرد.

احساس می کرد که گوشهاش از همیشه تیز تر شده و صداها رو بهتر میشنوه .

یاد اون شب افتاد و این که چرا اینجاست؟

بغض سنگینی تو گلوش نشسته بود و نمی دونست چی بگه،از کی شکایت بکنه و کیو مقصر بدونه.

تو ذهنش دنبال معنای حقیقی عشق میگشت که صدای پرستار اونو به خودش آورد:"عزیزم باید پانسمان صورتتو عوض کنم! "

اسید بیرحمانه کار خودش رو کرده بود.

# همین

پ . ن : عشق اسارت نیست نام هر دوست داشتنی رو عشق نذاریم، هر نوع وابستگی رو با عشق اشتباه نگیریم



عنوان: از ترانه بعد تو از محسن یگانه

  • حامد سپهر
۱۰
بهمن
۹۶

از عاشقیهایش نوشته بود، اینکه از وقتی یه الف بچه بوده عاشق بوده و اینکه عشق یک چیز ذاتی در درون همه ی ماست و خیلی چیزهای خوب دیگه ساده و بی ریا .

نوشته اش رو می خونم و با خودم فکر می کنم چقدر من هم خودم رو وصله ی عشق کرده ام. آدم هایی دور، بسیار دور که فقط آراینده ی رویاهام بوده اند. گمان می کنم حالا وقتش شده کمی هم خودم رو دوست داشته باشم. خودِ تنهای همیشه پای این دل مانده را...

+ می خواهم شجاعتم را جمع کنم و بی غل و غش بگویم که دوستت دارم. نوشته هایت، طنز واژه هایت، عمق کلامت... خلاصه مرسی که هستی و می نویسی :)


#همین

  • حامد سپهر
۰۸
بهمن
۹۶

چرا ما به گلدوزیهای لباس زنانه نگفتیم جنگ؟
ﻣﺎ بودیم که ﺍﺳﻠﺤﻪ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺳﺎﺧﺘیم ...
و ﺳﯿﻨﻪ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺩﺭﯾﺪﻩ ﺍﯾﻢ ...

ﺑﻪ ﻭﺍﮊﻩ ﻫﺎ ﺗﻬﻤﺖ ﻧﺰﻧﯿﻢ ،

" ﺟﻨﮓ "ﺷﺎﯾﺪ ﺩﻟﺶ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﻧﺎﻡ ﮔﻠﯽ ﺑﺎﺷﺪ ...

#همین


پ.ن : برف یعنی تو ...سپید ، روشن

روز برفیتون مبارک

  • حامد سپهر
۰۲
بهمن
۹۶


از جاکفشی دم در بعضی از واحدهای آپارتمانها باید عکس گرفت و در سایز شصت در چهل چاپ کرد. روی دیوار چسبوند و بعد تند و تند درباره شون فیلمنامه نوشت.

من خیلی خوب می فهمم صاحب پوتین های گلی درب و داغون، چه مرد تنهایی باید باشه، کسی که حتی وقت نکرده برای اومدن به شهر و سر زدن به بچه هاش یه کفش مهمونی بپوشه.

اون کفشای ورنی و مشکی پاشنه دوازده سانتی اگه مال یه عروس سر به راه نباشه مال  کی میتونه باشه؟ خب معلومه که برای جا شدن کفشای خودش مجبور شده کفشای بقیه رو هم مرتب و پشت سر هم جفت کنه.

اما برای این کتونی کوچیک و کثیف! توی قصه ام یک آینده ی خوب برای صاحبش رقم می زنم. یک فوتبالیست حرفه ای که تعداد گل های ملیش رکورد علی دایی رو بشکنه .

من حتی برای صاحب این چرمی های مردونه هم برنامه دارم. نه می خوام مهندس داستان باشه و نه وکیل عالی رتبه ، از اون یه آقای گل فروش می سازم که هر روز صبح با همین کفش ها از گلدوناش سان می بینه و در پادگانش هیچ برگ پلاسیده ای جا نداره.

راستی، از شما چه پنهون احساس می کنم جای کفشهای کسی همیشه توی فیلمنامه های من هست ولی پیداش نمی کنم.

فیلمنامه ی شما چیه در مورد کفشها؟؟؟


# همین

                                                           

  • حامد سپهر
۰۲
بهمن
۹۶

دلم می خواد از اونایی که هی مطالبی می نویسن یا حرفهایی می زنن که با عبارت «ایران تنها کشوری است که...» یا «فقط یک ایرانی می تواند...» شروع می شه و قطعا ادامه امیدوارکننده ای هم نداره، بپرسم تا حالا به چندتا کشور سفر کردی و تو هر کشور چه قدر موندی و چندتا  استان و شهرش رو دیدی و چه قدر با مردمش ارتباط داشتی و اصلا زبانت در حدی قوی هست که بتونی ارتباط دوجانبه موثری با مردمی که به زبان دیگری حرف می زنن، برقرار کنی؟!!

به نظرم بد نیست اگه هر کسی، حتی اگر بی سواد هم باشه، دو واحد «روش تحقیق» اساسی پاس کنه تا بفهمه حتی با علمی ترین پژوهشها هم نمی شه این قدر قطعی قضاوت کرد!

# همین


بعدا نوشت :

منکه اصرار ندارم تو خودت مختاری

یا بمان یاکه نرو یا نگهت میدارم

  • حامد سپهر