همراز

خنک آن قمار بازی که بباخت آنچه بودش بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

همراز

خنک آن قمار بازی که بباخت آنچه بودش بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

۲۳
تیر
۹۷

اوایل زیاد نمیشناختمت فقط میدونستم نگار (خواهرم) کتابهام رو واسه تو قرض میگیره این رو هم میدونستم که پدر مادرت از هم جدا شدن و و پدرت با خانومی و مادرت با آقایی ازدواج کردن و چون اینجا ترکیه یا کلمبیا نیست امیدی هم به برگشتشون نبود. کم کم فهمیدم که "هدایت" رو بیشتر دوست داری و کوری رو نصفه پس فرستادی... یادمه روزی که برای نگار "شازده کوچولو" رو خریده بودی و پرسیده بودی داداشت هم دوسش داره ؟ اسمت رو هم نمیدونستم اصلا نمیدونم چرا هیچوقت نپرسیدم... فقط از نگار میپرسیدم :دوستت خوبه ؟ میگفت آره ، مثل خودت دیوونه س . یه بار ببینید همو و جواب میدادم " حتما، چهارشنبه ی سال آینده" و قرار بود همون چهارشنبه گیتارت رو همراهت بیاری تا بزنی و من برات"آهوی وحشی" بخونم و گفته بودی اصلا هم برات مهم نیست که من هنوز خوب ریتم نمیگیرم.

بعداز امتحان مدار از نوع منطقیش... توی حیاط دانشگاه دنبال محمود میگشتم تا کتاب "هنر مدرنش" رو با کلی معذرت خواهی بهش پس بدم و بگم یکی از همین چهارشنبه های بعد امتحانات میخونمش!. نگاهم میچرخید که نگار رو دیدم جایی بین زمین و دیوار وا رفته بود . تنها صدای هق هقش رو میشنیدم . نمیدونم بهش گفتم یا از ذهنم گذشت که پرسیدم دختر چته ؟!

روبروش نشستم رو زمین و اون همچنان هق هقش ادامه داشت و باز پرسیدم چته تو دختر ؟!

که بلاخره بریده بریده قاطی فین فین و هق هقش گفت : بهترین دوستم خودکشی کرد. ساکت شدم و بعد بی اختیار پرسیدم : موفق شد؟!

سرش رو به دیوار تکیه داد و چشماشو بست و سرش رو تکون داد که یعنی آره .

نمیدونم چرا خندیدم . حرفی نداشتم که بزنم .

بعدها اضافه کرد که کارت رو با سم انجام داده بودی و اسمت هم غزل بود و قبل مرگت به پرستارا گفته بودی: " نمیخوام بمیرم"

"آهوی وحشی" گوش میدادم که نگار زنگ زد و گفت تو کتابخونه ایی که من دیگه پامو نمیزارم اونجا یه کتاب از "هدایت " روی میزی که همیشه غزل مینشست جا مونده که تو صفحه ی اولش نوشته " برای حامدم که هیچوقت ندیدمش"

 

#همین


پ.ن : نمیخواستم روز به این عزیزی مطلب ناراحت کننده پست کنم ولی شد دیگه ببخشید

روز دختر رو به همه ی دختران سرزمینم  و همچنین دختر خودم و همه ی دوستان وبلاگی تبریک میگم و بهترینها رو از خدا براشون آرزو دارم

  • حامد سپهر
۱۳
تیر
۹۷

خوبیه خیابونای طهرون به اینه که ته نداره ،میتونی یه صبح تا شب توش رانندگی کنی  بدون اینکه تو هیچ خیابونی تکراری بشی.

وقتی یه عصر تا نصفه شب بدون هدف و بی مقصد رانندگی میکنی

 با یه ترانه که دکمه ی ریپلای پخش ماشینتو میزنی و مدام تکرار میشه ، اونقدر که حالت از هرچی ترانه هست بهم بخوره.

این یعنی که یه جایی تو درونت درد میکنه یه جایی اون دور دورا درون خاطرات گذشته ت اذیتت میکنه.

مثل یه موضوع نا تمام ، و امان از این تموم نشده ها.

خوبی خیابونای طهرون به اینه که میتونی توی ماشینت زار بزنی و رانندگی کنی و به گذشته و حال ت و هرچی بوده و تموم نشده لعنت بفرستی و کسی نپرسه چته؟

 بعضی زخمهای کهنه هستن که باید هرچند وقت یکبار روشو باز کنی و نمک بپاشی و دوباره ببندیش تا خیلی چیزا یادت بیاد.

خوبیه طهرون به اینه که راه دررو داره و میتونی یه وقتایی از همه چی فرار کنی ، از خودت از گذشته ت .

 فقط این وسط ...

بدیه خیابونای طهرون اینه که دره نداره که اگه یه روز دلت از عالم و آدم گرفت مسیرتو کج کنی طرفشو... خلاص.


# همین


پ.ن : هر کاری کردم ترانه ی غلط از رستاک رو اینجا بزارم براتون نشد خودتون گوش کنید

 

 
  • حامد سپهر
۱۰
تیر
۹۷

این حرف را فقط به تو میشود گفت


تو میفهمی


من  جوان مرده ام 


خیلی جوان


میمیری وقتی دلخوشی نداشته باشی


آرزو نداشته باشی


وقتی یک روز از خوابِ دیازپام زده ات بلند میشوی


و دنیا را تار میبینی


وقتی رویاهایت چهار خانه میشوند ...


 انگار زندگی را از پشتِ پنجره میبینی


میمیری وقتی نیکوتین میشود صبحانه و ناهار و شامت 


بیا تو هم بکش ... تو میفهمی


بعد تشخیص پزشکی، مینویسند تحلیل رفتگی عضلات


وبرایت ویتامین تجویز میکنند و آرام بخش


به جایِ آفتاب 


به جایِ آبیِ آسمان 


به جایِ کمی آغوش باز 


به جایِ صحبت از پرنده 


تازگیها کشف کردم مثل من زیاد هستند


 آنهایی از روشنی جایی که نشسته اند ظلمات را میبینند


تو میفهمی 


ما دیوانه نیستیم  ما فقط جوان مرده ایم


#نیکی فیروز کوهی#

  • حامد سپهر
۰۷
تیر
۹۷

ﺗﻮﺕ ﻓــــﺮﻧﮕﯽ ﺭو ﺧﯿـــــﻠﯽ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻢ , ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﻦ ﯾﻪ ﺷـــــﺐ ﺗﻮﺕﻓﺮﻧــــﮕﯽ ﻫﺎﻣﻮ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﺑﺮﺩﻡ ﺗﻮ ﺗﺨــــﺖ ﺧﻮﺍﺑﻢ ﮐﻪ ﭘﯿﺶﺧﻮﺩﻡ ﺑﺨــــﻮﺍﺑﻦ , ﺍﻣﺎ ﺻﺒــــــﺢ ﮐﻪ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷــدم ﺩﯾﺪﻡ ﻫــــﻤﻪﯼ ﺗﻮﺕ ﻓﺮﻧﮕﯿﺎﻡ له شدن  ﺍﻭﻧﻮﻗﺖ بود که ﻓﻬـــــﻤﯿﺪﻡ ﺍﻭﻧﯽ ﮐﻪﺩﻭﺳـــــﺶ ﺩﺍﺭﻡ ﺭﻭ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺑﺒﺮﻡ ﺗﻮ ﺗﺨﺖ ﺧﻮﺍﺑﻢ چوﻥ که ﺧــﺮﺍﺏ ﻣﯿﺸه ....

 ﻭﻗـــــﺘﯽ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﻣﯽ ﺭﻓـــــﺘﻢ ﯾﻪ ﺁﺑﺮﻧـــﮓ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﮐﻪ  ﺧﯿﻠﯽ ﺩﻭﺳــﺶ داشتم ﻭ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﯼ ﻫﻢ ﮐﻼﺳــــﯿﺎﻡ ﻧﺸﻮﻧــــﺶ ﻣﯽ ﺩﺍﺩﻡ ﺍﻣﺎ ﯾﻪﺭﻭﺯ ﺩﯾﺪﻡ ﮐﻪ ﺗﻮ ﮐﯿــــــﻔﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﻭ ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﻣﻌﻠﻮﻡ ﻧﺸﺪ ﮐﻪ ﮐﯽ ﺍﻭﻧﻮ ﺑﺮﺩﺍشــته....

ﺍﻭﻧﻮﻗﺖ بود که ﻓﻬﻤﯿـــــﺪﻡ ﺍﻭﻧﯽﮐﻪ ﺩﻭﺳﺶ ﺩﺍﺭﻡ ﺭﻭ ﻧﺒـــــﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﻧﺸـــــﻮﻥ ﺑﺪﻡ ﭼﻮﻥ ﻣﻤﮑﻨﻪ ﺍﺯﻡ ﺑﺪﺯﺩﻧـــــﺶ !

 سالها پیش که ﯾﻪ ﻧﻔﺮ ﺭﻭ خیلی ﺩﻭﺳـــــﺖ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﻬﺶ ﻣﯽ ﮔﻔﺘﻢ ﮐﻪ ﺩﻭﺳــــــﺶ ﺩﺍﺭﻡ ﻭ ﺑﺨﺎﻃــــــﺮﺵﻫﺮ ﮐﺎﺭﯼ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﺍﻣﺎ دیدم ﺩﺍﺭﻩ ﺍﺯﻡ ﺩﻭﺭﻣﯿــــﺸﻪ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﺩﯾﮕﻪ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺑﻬـــــﺶ ﺑﮕﻢ ﺩﻭﺳــــﺶ ﺩﺍﺭﻡ  ﻭﮔﺮﻧﻪ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻣﯿﺪﻣـــﺶ ! ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﻦ ﺩﯾﮕﻪ ﻧﮕﻔﺘﻢ ﺩﻭﺳــــﺶ ﺩﺍﺭﻡ , ﺩﯾﮕﻪ ﺁﺯﺍﺩ ﮔﺬﺍﺷـــﺘﻤﺶ , ﺗﻮ ﺩﺳﺘﻢ ﻧﮕﺮﻓﺘﻤـــﺶ ﮐﻪ ﺑﯿﻔﺘﻪ ﺑﺸﮑﻨﻪ ﺑﻪ ﮐﺴﯽ ﻧشوﻧﺶ ﻧﺪﺍﺩﻡ ﮐﻪ ﺍﺯﻡ ﺑﺪﺯﺩﻧﺶ ,ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻧﺶ ﻧﺸﺪﻡ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﻢ ﺑﺮﻩ ﺍﻣﺎ ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﮐﻪ ﺑﺮﮔﺸﺘﻢ ﺑﻬﺶ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩﻡ ﺩﯾﺪﻡ ﺳﺮﺵ ﺑﺎ ادمای ﺩﯾﮕﻪ ﺍﯼ ﮔﺮﻡ ﺷﺪﻩ ﻭ ﻣﻨﻮﻓﺮﺍﻣﻮﺵﮐﺮﺩﻩ.

ﻫﯿــــﭽﻮﻗﺖ ﻧﻔﻬﻤﯿﺪﻡ ﺍﻭﻧــــﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺳــــﺶ ﺩﺍﺭﻡ ﺭﻭﭼـــــﺠﻮﺭﯼ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭﻡ ...

#همین

  • حامد سپهر
۰۳
تیر
۹۷

اینجا آخر دنیاست ...

این جمله رو بارها و بارها میتونی از زبون هر کارگر یا پیمانکار یا هر مهندسی که اینجا شاغله بشنوی اینو ازگرمای وحشتناک و آمار تلفات و حوادث کاری عسلویه به راحتی میشه حس کرد.

اینجا کشور هفتادو دو ملته از ژاپنی و انگلیسی و اتریشی بگیر تا افغانی و ترک و فارس و لر و کرد و ... کسایی که سالها پیش به امید یه درآمد عالی و یه شغل خوب اینجا اومدن وبه ناچار موندنی شدن.

  مررررررررردهایی که اینهمه رنج رو تحمل میکنن تا شرمنده زن و بچه شون نشن کسایی که با این شرایط سخت کار میکنن وعرق میریزن تا یه عده دیگه توی پایتخت زیر کولرهای اکسیژن ساز به داشتن عسلویه افتخار کنن و پز شو بدن، جایی‌ که‌ ارتباط‌ با آدم‌ های‌ دیگه به‌ صفر میرسه، نه آب تصفیه شده ،نه‌ مغازه‌یی‌، نه‌ سینمایی‌، نه‌ تفریحی‌ وبدتر از همه اینها،دلهای تنگی که برای‌ دیدن خانواده‌ هاشون پر می‌ زنه تو این فکرها بودم که یکی از پشت سر صدا زد مهندس عکس نگیر زن و بچه ش میبینن ناراحت میشن گفتم چشم ولی بجاش یه سوالم روجواب بده  چی نگه ت داشته اینجا؟ زیر لب با لهجه ایی که نفهمیدم مال کجا بود چیزی گفت و رفت.


# همین


پ.ن: غروب زیبای خورشید کنار ساحل بندر عسلویه و ...نه فقط غروبهاست که دلگیر است، دلت که گیر کسی باشد همیشه میگیرد

  • حامد سپهر
۲۴
خرداد
۹۷

مارو کسی به چالش جام جهانی چشمات دعوت نکرد البته طبیعی بود بین اینهمه نویسنده ی خلاق و دست به قلم نیازی به خط خطیهای ما نبود و من بصورت خودجوش بیشتر واسه دل خودم تو این چالش شرکت کردم.



دو بار تو زندگی فرار رو تجربه کردم ! بار اولش همون موقعی بود که تو کافه ژاسمن روبروت وایسدم و صاف تو چشمای رنگیه خوشگلت زل زدم با تمام وجودم گفتم : "دوست دارم " و منتظر هر جوابی ازت بودم الا اینکه بگی: "چرا اینو زودتر بهم نگفتی دیووونه " ؟

همین یه جمله کافی بود که من مثل دفاع چپ یه تیم آفریقایی که شانسش گرفته و شوتش گل شده با یه فرار عالی فاصله ی کافه ژاسمن تا خونه مون رو بدوم واز حالت جامد به حالت بخار در بیام و برم قاطی ابرا .

ولی حیف که این خوشحالی زیاد دوام نیاورد مثل یه تیم که با زحمت زیاد گل میزنه و دقیقه ی نود روی یه اشتباه گل میخوره تا حسرت برد بمونه رو دلش حسرت این دوست داشتن موند رو دلم.

روزی که مامانت زنگ زد و مارو واسه عقدت دعوت کرد تنها گزینه ایی که به ذهنم رسید فرار بود مثل دفاع چپ یه تیم آفریقایی که تو فینال جام جهانی گل بخودی زده و میخواد از همه کس و همه چی فرار کنه و بره یه گوشه کز کنه و خودشو نفرین کنه .

ولی دل دیوونه ی من هنوز بعد چهار سال منتظر یه جام جهانیه دیگه س و اینکه تو پشیمون بشی و برگردی .


# همین


پ.ن: پیش پیش عیدتون مبارک و طاعاتتون قبول حق

  • حامد سپهر
۱۴
خرداد
۹۷

سُبْحانَکَ یا لا اِلـهَ إلاّ اَنْتَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ خَلِّصْنا مِنَ النّارِ یا رَبِّ


 اینکه تو این شبها تاکید شده که باید ببخشی تا بخشیده بشی واقعا تامل برانگیزه ، من فکر میکنم بخشیدن جزو سختترین کارهای دنیاست که هرکسی تواناییش رو نداره .

یه زندانی رو در نظر بگیرید که ده سال بیگناه تو زندان مونده و همه ی لحظات  اون ده سال رو لحظه شماری کرده و به این امید زنده مونده که آزاد بشه و انتقامش رو بگیره ولی وقتی میاد بیرون بتونه ببخشه ، فرقی نمیکنه بخشیدن کسی که یک نفر رو کشته یا یک احساس رو.

تو این شبا از خدا قدرت بخشیدن طلب کنیم تا بتونیم ببخشیم و بخشیده بشیم.

التماس دعا


# همین


پ . ن1:تو این شبها باید بیدار شد نه اینکه بیدار موند.

پ.ن 2: توی مناجات این شبا این ذکر تکرار میشه که: "الهم فک کل اسیر"

خدایا ما همه اسیریم ، اسیر حرص، اسیر کبر ، اسیر حسد ، اسیر شهوت ، .... خدایا خودت ما رو از این اسارتها رها کن.

  • حامد سپهر
۰۹
خرداد
۹۷

شاید تا به حال براتون  پیش اومده باشه که مجبوربشین چیزی رو که خیلی دوستش دارین و وابستگی خاصی به اون پیدا کردین رو بفروشین. حالا اون چیز می تونه ماشین ،خونه و یا حتی پرنده تون باشه.

 خیلی دوستش داشتم. از بچگی عادت کرده بودم همیشه گوشه ی حیاط خونه ببینمش که خسته و تنها نشسته و نگاهمون می کنه. خیلی وقت ها دلم براش می سوخت. مخصوصاً چله ی زمستون که از راه می رسید و اون مجبور بود با سرمای هوا بسازه و چیزی نگه.

پدر می گفت این ماشین، اولین چیزی بوده که با پول خودش خریده و از اونجایی که علاقه ی خاصی به ماشین های قدیمی داشت، مخصوصاً این ماشین که براش یادآور خاطراتی بود هیچ وقت اونو  نفروخته. اما نمی دونم چی شد که یک روز بی هوا به سرش افتاد براش مشتری پیدا کنه. ماشین تمیزی بود. پدر تمام این سال ها به چشم یک یار و همدم به اون نگاه می کرد. حسابی مواظبش بود تا مبادا خط بیفته. تا اینکه بالاخره دلش رو به دریا زد و گفت این ماشین بهانه ای بود برای یادآوری خاطره های تلخ و شیرین قدیم اما زندگی توی گذشته هیچ فایده ای نداره وقتی همین حالا میشه پول اون ماشین رو به زخم زندگی مون بزنیم.

 راست می گفت زندگیمون تو اون سالها زخمی بود و نیازبه چسب زخم داشت.

 پول فروش ماشین، چسب زخمی شد رو زندگی، ولی برای قلب مجروح و خاطره باز پدر، هیچ چسب زخمی پیدا نشد.

#همین


 پ.ن : در مورد روزه گرفتن و نگرفتن چند سالیه با خودم درگیرم، اینکه این روزه گرفتن، ما رو بفکر گرسنه ایی نمیندازه چون امید داریم به سفره ی رنگین افطار و نه باعث ترک گناهی میشه با این وجود باز هم روزه گرفتن رو انتخاب میکنم .

 

 

 

 

  • حامد سپهر
۰۵
خرداد
۹۷

زمان خدمت سربازی یه وقتهایی هست که باید کاری کنی که زمان بگذره ، کتاب بخونی ، بخوابی ، فوتبال بازی کنی و از اینکارا که از این علافی و بیهودگی خلاص بشی

یادمه یه شب یکی از هم خدمتیها که بچه ی سبزوار بود و روانشناسی هم خونده بود واسه سرگرمی گفت که بیایید ازتون یه تست شخصیت بگیرم


گفت :A-B-C-D چهار تا پسرن که به یک اندازه E رو که یه دختره دوست دارن ولیE  فقط B رو دوست داره و برای رسیدن به B باید بره پیش A تا اون ببردش پیش B  پس میره پیش A و ازش میخواد اینکارو بکنه  ولی A  میگه من خودم تو رو دوست دارم هیچوقت همچین کاری نمیکنم پس بناچار میره پیش C  و ازش میخواد ببردش پیش B  اونم میگه من بشرطی اینکارو میکنم که یه شب پیش من بمونی و دختره بخاطر علاقه ش به B  اینکارو میکنه و C  دختره رو میبره پیش B  ولی اون میگه که من اونموقع میخواستمت نه الان که به A  رو انداختی و یه شب هم با C  موندی.

این وسط D  میگه با وجود اینکه به A  رو انداختی و یه شب با C موندی و B  نخواسته تو رو من میخوامت.

حالا شما زود باید روی یه کاغذ بنویسی از کدوم شخصیت این داستان خوشت اومد.

خب ، حالا شما لازم نیست درباره ی جوابش فکر کنید چون هم  تست معتبری نیست وهم خودم الان جوابش رو بهتون میگم.

نمونه ی آدمهای خودخواه هستن کسایی که همه چیز و همه کس رو فقط برا خودشون میخوان

B نمونه ی آدمهای متعصب هستن کسایی که بخاطر تعصبشون خیلی چیزا رو زیر پاشون میزارن

C  نمونه ی آدمهای فرصت طلب هستن که از کوچکترین فرصتها هم استفاده میکنن

D  نمونه آدمهای احساساتی هستن ، کسایی که احساساتشون به عقل و منطقشون غلبه میکنه

و E  نمونه ی آدمهای ریسک پذیر هستن کسایی که برای رسیدن به هدفشون دست به هر کاری میزنن.

اونروز من یکی از شخصیتها رو انتخاب کردم و بقیه رو خیلی بد میدونستم ولی بعد سالها که از اون شب و اون قضیه میگذره دارم به این فکر میکنم این خصوصیات صرفا خصوصیات بدی نیستن یعنی شما همزمان میتونی یه آدم خودخواه ، متعصب ، فرصت طلب، حساس و ریسک پذیر باشین و این چیز بدی نیست

 

# همین

 

پ.ن: امروز روز چشم رنگیهاس کاش میشد بهت بگم روزت مبارک ، چشم رنگیه من

  • حامد سپهر
۳۰
ارديبهشت
۹۷

 

 صبح ها اصولا زمان خوبیه برای فکر کردن ؛ اما فکر کردن لازم نیست فکر کردن درباره مسئله خاصی باشه ، چون حتی یه زنگ تلفن هم میتونه ذهنتو مشغول کنه . یه جدول نیمه کاره یا صدای شیطونی پسر بچه همسایه .

 برعکس صبحها, ظهر اساساً وقت خوبی برای فکر کردن نیست . در مورد هرچی تمرکز کنی اصلا نمی تونی بهش فکر کنی . همه چی حواستو پرت می کنه . حتی صدای یه فروشنده دوره گرد توی مترو.

 اما هیچ کدوم به اندازه عصر جالب نیست. عصر به همین اندازه که خوردن چای می چسبه فکر

کردن در مورد یه مسئله خاص هم لذت بخشه ، خصوصا اگر مرور یه خاطره باشه .

اما شب ...... همه چی فرق می کنه . شبا می تونی ساعتها به یه کتاب چشم بدوزی بدون اینکه بخونیش . به آدما فکر کنی بدون اینکه بخوابی . فیلمی رو نگاه کنی بدون اینکه موضوعش رو بفهمی یا برای کسی که دوست داری قصه بگی . یه قصه که فقط خودت بشنوی و ...


#همین

 پ.ن :

عاقبت دستانمان رو می‌شود با شعرها
مثل ِچشمانی که بعد از گریه‌ها پُف می‌کنند

  • حامد سپهر