همراز

خنک آن قمار بازی که بباخت آنچه بودش بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

همراز

خنک آن قمار بازی که بباخت آنچه بودش بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

۲۳
آذر
۹۶

استراگون : به من دست نزن! از من سوال نکن! با من حرف نزن!

 پیشم بمون!


ولادیمیر : تا حالا ترکت کردم؟


استراگون : نه... ولی تو بدترش رو انجام دادی ؛ گذاشتی که من برم.


"ساموئل بکت"
در انتظار گودو


پ.ن

پنج شنبه است .. قهوه می‌ریزم برایت نیستی آنسوی میز هی شکـر میریزم و تلخ است جای خالی‌ات!...


  • حامد سپهر
۱۵
آذر
۹۶

شازده کوچولو به سیاره دوم رفت.

آنجا فقط یک پادشاه تنها زندگی میکرد.

بعد از ملاقاتی کوتاه , شازده کوچولو خواست که سیاره را ترک کند.
اما فرمانروا که دلش میخواست او را نگه دارد گفت:
نرو, تورا وزیر دادگستری میکنیم.
شازده کوچولو گفت: اینجا کسی نیست که من او را محاکمه کنم
فروانروا گفت:
خب, خودت را محاکمه کن!
این سخت ترین کار دنیاست!
اینکه بتونی درباره خودت قضاوت درستی داشته باشی و عادلانه خودت رو محاکمه کنی



پ.ن : عیدتون مبارک

  • حامد سپهر
۱۲
آذر
۹۶

ریزعلی رفت ولی خوب نیست فداکاری و انسانیت با این مدل آدمها دفن بشه

کمی دور و اطرافمون رو نگاه کنیم قطارهای زیادی بسمت صخره در حرکتند

#همین



  • حامد سپهر
۰۹
آذر
۹۶

باید قبل از هر چیز برات بگم  که من با تمام آدم های اطرافت تفاوت دارم. نمیتونم با دسته گل های آن چنانی و سرزده از راه برسم و غافل گیرت کنم. و یا برای یک دعوت دوستانه تو رو به بهترین رستوران شهر ببرم. نمیتونم سلام هات رو با جواب های خشک و بی روح پاسخ بدم و بعد روبروت بشینم و از هوای آفتابی امروز بگم. هرچی با خودم کلنجار میرم می بینم که نه، من اهل این مقدمه چینی های عامیانه نیستم. پس بذار برم سراغ اصل مطلب و قبل از هر چیزی بگم که من تمام امروز رو دنبال بهونه ای می گشتم تا برای این لحظه حرفی آماده کنم. اما حالا ترجیح می دم سر صحبت رو با همون سلام و احوال پرسی های معمولی باز کنم. بعد دنبال حرف های تازه بگردم تا به تو ثابت کنم که من با تمام آدم های اطرافت متفاوتم.

و این چقدددددر سخته!


#همین


  • حامد سپهر
۰۴
آذر
۹۶

سالها بعد

مردی در کنارت جدول حل میکند

و زنی در کنار من کاموا میبافد

و ما هر دو پشت پنجره ایی رو به پاییز دلتنگ خواهیم بود

برای امروز

برای حالا

برای اینجا...!


#همین

  • حامد سپهر
۳۰
آبان
۹۶

دیگه ازش نمیترسیدم یعنی چند سالی میشد که ترسی ازش نداشتم برعکس هم سن و سالهای خودم که هنوز هم یه ترسی از خانوم کهالی از بچه گی تو تنشون مونده بود و اونهم بخاطرحرفهایی بود که اهالی محل در موردش به بچه ها گفته بودن

 اصلا یه زمانی اسمش شده بود بچه ترسونک محل که اگه بچه شلوغ میکرد یا غذا نمیخورد با اسم خانوم کهالی میترسوندنش

 چیزای زیادی در موردش میگفتن اینکه اون کافره ، سحر و جادو بلده و اگه بچه ایی گیرش بیوفته اونو تو دیگ بزرگی که تو خونه داره میندازه و واسه نهارش میخورتش.

 نمیدونم کی این حرفارو براش در آورده بود شاید فقط بخاطر اینکه اولا ایرانی نبود و مهمتر اینکه مسلمون نبود شوهرش ملیت روسی داشته و از مستشاران سیاسی شوروی سابق در ایران بوده و خودش هم اصالتا آذربایجانی بود و قبل انقلاب به ایران اومده بودن. ولی بعد انقلاب و فروپاشی شوروی سابق تو ایران موندگار شده بودن و بعد از فوت شوهرش چون خونه شون مصادره شده بود و مستمریش قطع شده بود زندگیش رو با پولی که دوتا دختراش که توی کانادا پزشک بودن براش میفرستادن اداره میکرد

 از اون زمان خانوم کهالی مستاجر طبقه ی همکف خونه ی ما شده بود فکر کنم فامیلیش رو هم بعدا تغییر داده بود

 از زمانی که بعلت کهولت سن دیگه نتونست راه بره  به کمک عصا و واکر کاراشو انجام میده یه خانومی هفته ایی دو روز میاد و حموم میبردش کاراشو انجام میده و براش شام و ناهار واسه دو سه روز آماده میکنه و میره.

 تنها همدم چند سال اخیرش هم همین مستخدمشه و من که گهگداری بهش سر میزنم و اگه کار تعمیراتی داشته باشه  یا خرید یا کمکی بخواد براش انجام میدم

 ولی مگه میشه آدمی که تو تنهایهاش اشعار خیام و یک عاشقانه ی آرام رو میخونه چای کمرنگ میخوره و همیشه از خونه ش بوی عود میاد و هنوز هم به قاب عکس شوهرش که روی پاتختی اتاق خوابشه عاشقانه نگاه میکنه و تراس خونه ش پر از گلدونای شمعدونی بزرگ وخوشکله وهیچ دیگ بزرگی توی خونه ش نداره ومهمتر اینکه دوتا آدم بدرد بخور تحویل جامعه داده ، آدم ترسناکی باشه !

چند وقت پیش که با ایموی گوشیم با دخترش تماس گرفتم تا چهره به چهره با دخترش و نوه هاش صحبت کنه تا چند روز کیفش کوک بود.

اون وقتایی که کیفش کوکه میشینه و از اون موقعها برام تعریف میکنه همون زمانی که واسه خودش به عنوان همسر یکی از مستشاران شوروی تو ایران، کسی بوده

ازم قول گرفته بود که یبار ببرمش سر خاک شوهرش

 بهش گفتم : مگه شما به زیارت قبور اعتقاد دارین که دیدم یه قطره اشک از گوشه ی چشمش سرازیر شد و چیزی نگفت.

 هنوز هم بعد اینهمه سال نمیتونست خوب فارسی صحبت کنه و خیلی جاهای

حرفاشو باید زیر نویس میکرد ولی من عادت کرده بودم و متوجه میشدم چی میگه

.

.

ویلچرش رو گذاشتم صندوق عقب ماشین و کمک کردم سوار شه و راه افتادیم ،طبق

عادت پنجشنبه ها که با مامان میریم بهشت زهرا سر خاک بابام پیچیدم سمت اتوبان بهشت

زهرا که دیدم شاکی شد گفت: کجا میری باید بری گلزار خاوران

گفتم : مگه بهشت زهرا نیست

 زیر لب یه چیزی به آذری گفت که متوجه نشدم

 گفت : باید بری گلزار خاوران سمت افسریه گفتم من تا حالا اسمش رو هم نشنیدم

گفت برو من نشونت میدم ،خودش هم آدرسو گم کرد بلاخره پیری و هزار...

 از چند نفر پرسیدم گلزار خاوران کجاست ولی کسی نمشناخت آخرش یه سیگار فروش کنار خیابون بهم آدرس داد و گفت باید بگی لعنت آباد تا بشناسنش

 راست هم میگفت به هرکی گفتم لعنت آباد آدرس داد از خانوم کهالی پرسیدم قضیه چیه چرا این اسمو براش گذاشتن و انگار دست گذاشتم رو یه زخم کهنه ، شروع کرد به تعریف کردن که گلزار خاوران یا همون لعنت آباد محل دفن هموطنای ارمنی و هندو و اعدام شدگان بهایی و بخشی از اعدام شدگان سیاسی در تابستان 67 هست که ژوزف همسر خانوم کهالی هم جزو اونا بوده که به اتهام جاسوسی اعدام شد

 انگاراز یه راز چندین ساله جلو چشمم پرده برداشته بودن و تازه متوجه شدم علت اینهمه نزدیک نشدنهای اهالی به این خانواده چی بوده

بعد با خودم فکر کردم همین امشب رو سرم یه گونی میندازن و چشم بسته منو میبرن وزارت اطلاعات به جرم همکاری با همسر یه جاسوس روسی بعدشم خندم گرفت.

 رسیدیم و انگار که داشتیم به یه منطقه ی سری و ممنوعه وارد میشدیم

البته خانوم کهالی از قبل اجازه نامه از سفارت روسیه گرفته بود و من هم به عنوان همراه داخل شدیم با خودم فکر میکردم چرا ما رو از مرده های اینها هم میترسونن ولی اززنده های خطرناکی که اطرافمون هستن غافلیم.



# همین



  • حامد سپهر
۲۵
آبان
۹۶

تولدم مبارک

اولش همه شکل هم هستیم
کوچولو و کچل
حتی صداهامون هم شبیه به همدیگه است
با اولین گریه بازی شروع میشه
هی بزرگ می شیم
بزرگ و بزرگتر
اونقدر بزرگ که یادمون میره
یه روز کوچولو بودیم
دیگه هیچ چیزیمون شبیه به هم نیست
حتی صداهامون
گاهی با هم می خندیم
گاهی به هم!
اینجا دیگه بازی به نیمه رسیده
:
واسه بردن بازی
روی نیمه ی دوم نمی شه خیلی حساب کرد
گاهی باید برای بردن بازی
بین دو نیمه
دوباره متولد شد!

یک سال دیگه گذشت
یکی میگه یک سال دیگه بیهوده گذشت
یکی میگه یک سال بزرگتر شدم
یکی میگه یک سال پیرتر شدم
یکی میگه یک سال دیگه تجربه کسب کردم
یکی میگه یک سال به مرگ نزدیک تر شدم
یکی هم اصلا براش مهم نیست و هیچی نمیگه.

منم یک سال بزرگتر شدم ... یکسالی که نمی دونم توش واقعا تونستم « بزرگ » بشم یا نه ؟ ... تونستم با مشکلات خودم کنار بیام ؟ ... تونستم همونی باشم که هستم ؟ ... تونستم بعضی از عیب هام رو برطرف کنم ؟ ... تونستم کسی رو نرنجونم ؟ ... تونستم دل کسی رو شاد کنم ؟ ...
نمی دونم ... باید فکر کنم ... شاید اونجوری که می خواستم باشم نبودم....ولی یکسال بزرگتر شدم...اونم خیلی سریع....


#همین

پ.ن:ممنون از دوستای عزیزی که اگرچه مجازین ولی قد چندتا دوست حقیقی عزیزن و همیشه منو شرمنده ی محبتهاشون میکنن براتون از خدا لبخند واسه تک تک لحظاتتون آرزو میکنم


  • حامد سپهر
۲۲
آبان
۹۶

چند روز پیش از آرشیو فیلمهای ایرانیم یه فیلم مال سال (1389) به اسم:

* چیزهایی هست که تو نمیدانی * دیدم که لیلا حاتمی و علی مصفا ، که به جرات میتونم بگم دوتا از بهترین و بی حاشیه ترین بازیگرای ایران هستن توش بازی کردن

یه دیالوگی از فیلم خوشم اومد که براتون میزارم:


علی (علی مصفا): چی شده کفشت ؟
خانم دکتر (لیلا حاتمی): میخش زده بیرون ، هر کفش دیگه بود تا حالا انداخته بودمش بیرون... این یکی رو دلم نمیاد.
- رهاش کن بره رئیس !
+ یعنی چی؟
- هیچی ، یه رفیق داشتم همیشه هر وقت یه چیزی اذیتت میکرد میگفت رهاش کن بره... شرش کم میشه ! چرت میگفت البته ...
+ مخصوصا در مورد میخ کفش بدتره میره تو پای آدم !
- از اینایی بود که تو زندان هیپنوتیزم و اینجور چیزا یاد گرفته بود ؛ یدفعه من و سیما رو برد کافه ی دنیس !
+ سیما کی بود ؟
- سیما یکی از بچه های دانشگاه ...
+ دوستش داشتی؟
- مثلا .... خیلی شبیه مینا بود... همون دخترداییم که از تاریکی میترسید .
+ اون چی؟ اونم تورو دوست داشت ؟
- نمیدونم ...من هیچوقت هیچی بهش نگفتم ... من اینجوریم ...همیشه هر وقت باید یک کاری بکنم یدفعه اصلا هیچ کاری نمیکنم ... خلاصه رفتیم کافه دنیس ، فرید شروع کرد به هیپنوتیزم کردن تا این که نوبت رسید به من ، منو خواب کرد و بچه ها شروع کردن به سوال کردن .... همشون پیله کرده بودن که کیو دوست داری؟ .. منم هیچی نمیگفتم ...تا این که خود سیما گفت علی یه چیزی بگو! مهم نیست چی باشه یه چیزی بگو ... منم هیچی نگفتم ! گفت اصلا یه چیز بی ربط بگو ، بگو یه چیزهایی هست که تو نمیدونی...
+ گفتی؟
- نه ! هیچی نگفتم ...اینقدر هیچی نگفتم تا همه حوصله شون سر رفت ... از خواب بیدارم کردن
+ حوصله سیما هم سر رفته بود ؟
- لابد ... 6 ماه نکشید با محمود چاخان ازدواج کرد
+ لابد کلی هم حالت گرفته شد ... نه ؟... خوب انتظار معجزه داشتی ؟
- حالا کی گفته من منتظر معجزه ام ؟ میدونی امروز دفعه دومه اینو میشنوم ؟
+ خب پس یه کاری میکردی
- اصلا تو اگه بودی چیکار میکردی؟
+ من که صاف بهش میگفتم
- صاف بهش میگفتی؟
+ خوب آره ...مگه چیزه عجیبیه ؟...خب تلفنی بهش میگفتم
- تلفنی هم نمیتونستی بگی
+ چرا ...بیا ...الو ...سلام .. میخواستم یکم باهات حرف بزنم ...میخواستم از خودم برات بگم..یعنی راستش میخواستم بگم اون شب ولی نشد ...امممم...شاید حالا یه وقت دیگه...شاید اصلا دیگه پیش نیاد...به هر حال میخواستم بگم که ....
- دیدی نمیشه !!!
+ میخواستم بگم ... یه چیزهایی هست که نمیدونی ...



#همین

پ.ن: زلزله هم ضعیف کش بوده نمیدونستیم

از کنار قوی ها میگذره خونه ی ضعیف هارو خراب میکنه

تسلیت ایران

  • حامد سپهر
۱۳
آبان
۹۶
از صبح سردرد دارم درست بعد دیدن کلیپ قبل خودکشی دوتا دختر اصفهانی که یکی از همکارام نشونم داد .


دوتا دختر نوجوون و زیبا که تموم تلاششون رو میکنن که نشون بدن مردن خیلی چیز طبیعیه و به این راحتی میشه رفت و مرد.

وااااقعا آفرین باید گفت به این تربیت

آفرین باید گفت به این پدر و مادر

آفرین باید گفت به این سیستم آموزشی

 آفرین باید گفت به این اوضاع مملکت

واقعا داریم به کجا میریم؟؟؟

بیخودی هم ربطش ندیم به چالش نهنگ آبی چون الان نشون دادیم ما خودمون یه پا اینکاره ایم و نیازی به القای تفکرات یه روانشناس دیوانه نداریم.


#همین

  • حامد سپهر
۱۰
آبان
۹۶

توی شرکت یه دوره کلاس برامون برگزار کردن با عنوان #ارتباط موثر#

با اینکه خیلی کوتاه بود ولی مطالب جالبی توش شنیدم

مدرسش دکتر لطفی معروف بود

دکتر لطفی از قول افلاطون می‌گفت "مدفن عشق ، وصال است" .

من توی دلم آه کشیدم و تا آخر کلاس به این فکر میکردم خیلیهامون راضی به این وصال هستیم ، هرچند به قیمت دفن عشق !



پ.ن : 21 روز بعد رو دیدم ، مهدی یراهی توی ترانه تیتراژ فیلم غوغا کرده


# همین

  • حامد سپهر