همراز

خنک آن قمار بازی که بباخت آنچه بودش بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

همراز

خنک آن قمار بازی که بباخت آنچه بودش بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

۱۹
شهریور
۹۷

یه عادتی دارم از بچگی، نمیدونم شاید تا حالا به بد بودنش فکر نکردم. اینکه هر وقت که از روی پلی که کنارش ساختمونهای بلند داره رد میشم، زل میزنم به خونه های روبه رویی، فکر میکنم ساکنای طبقه های چهار و پنج ساختمونهای بلند حساب پل های بزرگ روبرو، مخصوصاً اتوبوس خور هاشون رو نمی کنن. به خیال اینکه این بالا هیچ کس نمی تونه ببیندشون پرده ها رو کنار می کشن و پنجره ها رو باز میذارن. و حتی یه وقتایی تموم شب، چراغ هاشون روشنه.

توی مسیر با ماشینم که به این پل ها میرسم  چشم از پنجره ها بر نمی دارم. چون فکر میکنم پشت هر کدومشون کلی راز هست که چون من فقط یک عابر چند لحظه اییم اشکالی نداره که کشفشون کنم. من فقط میدونم که پشت پرده های آبی و رنگ های روشن معمولاً یه پیرمرد ایستاده که همسرش از بوی پیپ خوشش نمیاد. می دونم که نو عروس های امروزی بعضی از مناطق شهر، عاشق گلدون چیدن روی لبه پنجره ها هستن و اصرار دارن شوهراشون موقع رفتنشون سرکار با غنچه ها هم خداحافظی کنن. من حتی می دونم زن های میان سال وسواسی هم بارون رو دوست دارن. و خیلی وقت ها رخت جمع کردن از روی تراس خونه رو کش می دن تا بارون تند تر بشه. شاید هم بناست که اشک هاشون قاطی دونه های بارون گم بشه.

این وسط دلم واسه راننده ماشین های عبوری از روی پل های بزرگ روبروی ساختمون های بلند میسوزه که نمی دونن چه رویاها و خاطره هایی رو از دست می دن.

# همین


بعدا نوشت: البته هدفم از نوشتن این متن ، یه لبخند بود که پشت یکی از این پنجره ها گم کرده بودم و سالهاست که دنبالش میگردم


  • حامد سپهر
۱۱
شهریور
۹۷

سنگین­ ترین مجازاتی که خدایان یونان باستان می­ توانستند برای سیزیف در نظر بگیرند این بود که تا ابد کار بیهوده ­ای انجام دهد. سیزیف محکوم شده بود تا تخته سنگی را از شیب تندی بالا ببرد. مدت ها گذشت و سیزیف در تمام این مدت مشغول بالا بردن تخته سنگ از سربالایی تند بود، اما تا به بالای بلندی می ­رسید؛ تخته سنگ می­ غلتید و به پایین دره می­ افتاد. خدایان فراموش کرده بودند که تخته سنگ بر اثر مرور زمان و ضربه، دچار فرسایش می شود. در صد سال اول، لبه ­های تیزی که دست­های سیزف را بریده و زخمی کرده بود، صاف شد. در پانصد سال بعدی، پستی و بلندی­ های سنگ به قدری صیقلی شد که سیزف تخته سنگ را قل می­داد و بالا می ­برد. در هزار سال بعد تخته ­سنگ کوچک و کوچک­تر شد و شیب هموارتر.

این روزها، سیزیف ، تکه سنگ­ ریزی را که روزگاری صخره ­ای بود، به همراه قرص­ های مسکن و کارت­ های اعتباری ­اش در کیفی می­ گذارد و با خود می­ برد. صبح سوار آسانسور می­ شود و به طبقه­ ی بیست و هشتم ساختمان دفترش می رود که محل مجازاتش به حساب می ­آید و بعد از ظهرها دوباره به پایین برمی­گردد.


#استفان لاکنر

 کتاب گلوله (مجموعه داستانهای مینیمال) / ترجمه ی اسدالله امرایی


پ.ن: سیزیف قهرمانی در اساطیر یونان بود

پ.ن: متنفرم از کارهای تکراری

پ.ن: آقا این پنج تومن عیدی مارو کی خورده؟؟:))
  • حامد سپهر
۰۸
شهریور
۹۷

تماشای تو مثل یک اثر هنری میماند ، مثل یک تابلو ی نقاشی زیبا ، یک قطعه موسیقی یا خیلی چیز های دیگر.مثلا وقتی تابلو های ون گوگ را نگاه میکنیم فقط محسور زیباییش میشویم ، فکر نکنم وقتی تابلو هایش را نگاه میکنیم، کسی به این فکر کند که چرا ون گوگ ،تابلو هایش فروش نمیرفت یا در اواخر عمرش گوش خودش را کند.صرفا لذت میبریم.من فقط میخواهم بنشینم و لبخندت را نگاه کنم ، مهم نیست که به کدام کلاس زبان رفته ای ، کدام دروغ را گفته ای یا شب ها با شب بخیر چه کسی به خواب میروی.من فقط میخواهم یک بار بنشینم و وقتی دستت از مانتوی سفیده ات در نمی آید و کلافه میشوی چهره ات را نگاه کنم.مثل هیچکاک، حتا زمانی که عصبی و کلافه هستی هم تصاویری که میسازی، زیباست.میخواهم وقتی رژ لب میزنی و بعد توی اینه لب هایت را به هم میمالی تماشایت کنم. میدانی، میدانم بعضی حسرت ها بدلم خواهد ماند مثل این که در یک زندگی معمولی از سرکار بیایم و تو یادت رفته باشد ، غذا درست کنی و چهره ات نگران عکس العمل من باشد، کاش آن موقع ساعت برناردی داشته باشم تا زمان را نگه دارم و هرچقدر میخواهم نگاهت کنم.میدانی ، این که میدانم هیچوقت نمیتوانم با لباس حاملگی ببینمت دردناک است . این که هیچوقت نخواهی توانست در حال حمل بچه مان باشی هم دردناک است.احتمالا بعد از نوه ی ملکه انگلستان بچه من تو ، از همه بچه های دنیا بیشتر، پلن پشت سر بدنیا آمدنش بوده است.یادت هست هردویمان چقدر بچه دوست داشتیم؟

دوست دارم تماشایت کنم وقتی که بهانه گیر شده باشی ، دست به کمرت توی خانه راه بروی صورتت پف کرده باشد.ما هیچ وقت بوسه ی صبحگاهی نخواهیم داشت .من هیچ وقت نمیتوانم وقتی موهایت را مثل کوزِتِ بینوایان بسته ای و داری ظرف میشوری ، تماشایت کنم.این ها آدم را دیوانه میکنند.تو یک عالمه جزییات به من بدهکاری.من میخواهم با تو دعوا کنم.عصبی ت کنم.صورتت را هنگام عصبی شدن تماشا کنم.من میخواهم ذوق زده شدنت را ببینم .من میخواهم تورا در همه حالات داشته باشم.من عاشقت هستم و بودم و تو هیچ وقت این را نفهمیدی.عشق از چیزهاییست که کم سر میزند.ادم ها کراش را دوست داشتن را با عشق اشتباه میگیرند.عشق یک چیز استثنایی و نادر است. این روزها خیلی کم پیش می آید.مخصوصا این روزها که فاصله آشنایی تا تخت خواب کمتر از یک هفته است.

من عاشقت بودم و هستم.این را حتا علیرضا آذر هم میداند که این همه دکلمه برای من و تو خوانده است.گوش کردی دکلمه هم مرگ را؟ لیلی تو ندیدی که چه با من کردند. علیرضا راست میگوید.تو ندیدی من چطور دوستت داشتم .تو ندیدی نگاه ادم ها به تابلوی زیبای من ،چه خراشی بر روح من میانداخت اما دیگر تمام شده است و مهم نیست.تابلو را دزدیده اند.چه کسی ؟ کجا؟ چگونه ؟ اش مهم نیست.مهم این است که من دیگر دستم از همه جزییاتِ تو کوتاه شده است و تنها چیزی که به ذهنم میرسد، این است که این قدر نادار شده ام که شاید گوشم را بِبُرم و برایت بفرستم.تابلو های مرا کسی نمیخرد.


#همین


پ.ن : این متن،نوشته ی یکی از دوستای وبلاگی بنام صدرا علی آبادی هست که متاسفانه دیگه نمینویسن و من این متنشو خیلی دوست داشتم و اینجا گذاشتمش تا شما هم بخونید.

  • حامد سپهر
۰۳
شهریور
۹۷

اولا سلام

من دو سه هفته ایی میشد که نبودم چون ماموریت کاری بودم و تو این مدت دوستان چالشی رو راه انداختن با عنوان 450 درجه فانهایت (که اولش بگم ، من از عنوانش سر در نیاوردم ) در مورد کتابهایی که توی زندگیمون تاثیر گذار بودن.

دوما اینکه من مثل خیلی از دوستان وبلاگی که کتاب خوانهای قهاری هستن و تو این زمینه ید طولایی دارن کتاب خوان محسوب نمیشم یعنی اینطور بگم کمتر کتابی منو خیلی به خودش جذب میکنه. و همچنین معتقدم در هر برهه از زندگی ما آدمها ، کتابها ، دوستان یا موضوعاتی هستن که ما از اونها زیاد تاثیر میگیریم و شاید این تاثیر رو خودمون هم احساسش نکنیم ولی هست و لزوما این تاثیرات از یه سنخ نیستن و شاید تو هر سنی فرق داشته باشه.

منو خواهرم خیلی چیزا از مادر به ارث بردیم الا همین کتاب خون بودنش رو ، یه کتاب خون میگم یه کتاب خون میشنویدا در کل کتاب خوره تا کتاب خون موضوع کتاب هم براش زیاد مهم نیست فقط یه مطلب خوندنی باشه و همین موضوع باعث شده از همه چیز اطاعات داشته باشه از طبابت بگیر تا تاریخ !

واسه همین هم هست که من دو سال پشت سر هم توی شرکت به عنوان کتاب خوان نمونه انتخاب شدم چون تو این دو سال کل کتابهای کتابخونه ی شرکت رو جارو کردم بردم مامان بخونه:))

علاقه ی زیاد مادر به کتاب باعث شد بیشتر جایزه های دوران کودکی من و خواهرم کتاب باشه و اولیش هم که شاید اکثرتون خونده باشین کتاب "حسنی نگو یه دسته گل" از مرحوم منوچهر احترامی بود که پایانی بود بر حموم نرفتنهای ما:) اصلا تاثیر از این بیشتر؟؟:)

بزرگتر که شدم مامان رمانهای فهیمه رحیمی میخوند شاید توی ذهنش به این فکر میکرد که "فرزند مرا عشق بیاموز دگر هیچ" و این باب آشنایی من به تبعیت از مادر با کتابهای خانوم رحیمی که بقول یکی از دوستان میشه گفت به تنهایی نقش بسزایی در کتاب خون کردن ایرانیها داشته شد و زودتر از اونچیزی که باید عاشق شدم

سالها گذشت و طی مشکلاتی که بوجود اومد تصمیم به رفتن از ایران گرفتم ولی هر بار مشکلی سر راه بود . بیماری پدر و فوتش و تنها موندن مادر ، اقامت دو ساله ی منو توی یونان کنسل کرد ولی هیچ چیز از عطش رفتن از ایران منو کم نکرد تو این میان  یه کتاب تو نمایشگاه کتاب از دوستی عزیز هدیه گرفتم و اونهم "بیوتن " از امیرخانی بود که این عطش رفتن رو به اوج خودش رسوند.

تاثیر از این بیشتر ؟؟

#همین


 از نسرین خانوم که منو به این چالش دعوت کردن خیلی ممنونم . منم از دوستانی که اینجارو میخونن دعوت میکنم تو این چالش شرکت کنن

ممنون از همگی

  • حامد سپهر
۱۷
مرداد
۹۷
از همه دوستان وبلاگی و غیر وبلاگی دعوت میکنم در کمپین کوله پشتی مهر که توسط آقای سه نقطه برای کمک به دانش آموزان بی بضاعت و کم برخوردار در اول سال تحصیلی برگزار میشه شرکت کنن
اجرتون با خدا

اطلاعات بیشتر در وبلاگ آقای سه نقطه


  • حامد سپهر
۱۵
مرداد
۹۷

 یه شب سرد زمستونی که حتی رطوبت هوا هم از سرما یخ زده بود و بصورت برف از آسمون میبارید و سرما تا مغز استخونا نفوذ میکرد اسلحه بدست و فانوسقه به کمر با دوتا خشاب خالی که ازش آویزون بودن ویه پالتوی سربازی که بجای گرم کردن فقط وزن داشت توی برجک نگهبانی کنار خانه سازمانی های دوشان تپه مشغول نگهبانی بود و بی اختیار زل زده بود به پنجره ی خونه روبرویی که ساعت 2 نصفه شب پنج شنبه چراغش روشن بود یه فکر خام از ذهنش خطور کرد و با خودش فکر کرد ما تو چه حالیم مردم تو چه حالن؟ و یه لبخند زد. همون موقع درب بالکن باز شد و یه پسر جوونی با رکابی و شلوارک اومد بیرون

خودشو تو تاریکی پنهون کرد که پسره متوجه نگاهش نشه.

 چند سال بعد وقتی بچه ش از تب واکسن شش ماهگی یا گوش درد تا 2 نصفه شب نخوابیده بود و اون خسته و کلافه رفت تو بالکن تا آبجوشی رو که گذاشته بود بیرون خنک بشه  رو بیاره ، تا همسرش برا بچه ش شیر خشک درست کنه متوجه نگاه حسرت بار سربازی به بالکن خونه ش شد که اون طرف خیابون مشغول نگهبانی بود !

 

#همین

پ ن : همدیگر رو قضاوت نکنیم

پ ن: چند روز پیش زنگ زدم قسمت برنامه ریزی مواد میگم خانوم " د " چند روز پیش برگه ی درخواست تبچنجر فرستادم خدمتتون ولی نرسیده دستمون میگه والا چهارتا برگه اومده دستمون کدومش مال شماست بذارم تو اولویت ؟  

میگم: امضای منو که میشناسین  میگه: آهان همون که شبیه اردکه؟

من :!!!!

  • حامد سپهر
۱۳
مرداد
۹۷

ظهر که از ماموریت برگشتم منشی شرکت اومد سراغم و یه کاغذ یادداشت گذاشت رو میزم و گفت: یه خانومی زنگ زد

گفت بهش زنگ بزنی اینم شمارشه، شماره به نظرم آشنا اومد ولی با خودم گفتم حتما از شرکتهای طرف قراردادمونه.

داشتم شماره رو میگرفتم ولی تا به پنجمین شماره رسیدم یهو خشکم زد ، اینکه شماره خونه شون بود !!!

شش سال و هفت ماه و دوازده روز بود که بی خداحافظی و هیچ توضیحی رفته بود و من شماره شو از ذهنم و گوشیم پاک کرده بودم.

 دستمو گذاشتم رو قطع کن تلفن و گوشی رو گذاشتم سر جاش

 از موقعی که ازدواج کرده بود و رفته بود خطم رو عوض کرده بودم و تنها شماره ایی که داشت شماره شرکت بود.

 یعنی واقعا خودشه؟ نکنه برگشته ایران؟ نکنه زن عمو خبری ازش داره ؟یا نکنه اتفاقی افتاده؟ اینا فکرایی بود که یهو از ذهنم گذشت.

 با این فکرا دوباره شماره رو گرفتم،  شنیده بودم که فاصله آدمها رو عوض میکنه ولی صداش همون صدا بود .عوض نشده بود با همون بغض  که هر وقت از چیزی ناراحت بود میشد از ته صداش فهمید.

با صدای لرزونی گفتم: سلام ، با یه مکثی جواب داد: سلام

گفتم:کی برگشتی؟

 گفت: میخوام ببینمت.

گفتم: واسه چی مگه حرفی هم مونده ؟ اینو بی اراده گفتم چون خیلی حرفا مونده بود

 بغضش ترکید و صدای هق هق گریه ش از پشت گوشی به گوشم رسید.

 گفتم :کجا  

با گریه گفت: همون کافی شاپ همیشگی

گفتم: کی

گفت:الان میتونی بیای

 گفتم :باشه و گوشی رو قطع کردم، یه لحظه دنیا دور سرم چرخید روی صندلی نشستم و سرم

رو گرفتم بین دوتا دستام ، یعنی بعد شش سال و هفت ماه و دوازده روز چیکار میتونه داشته باشه ؟ شاید بخواد در مورد رفتنش بگه شاید میخواد معذرت بخواد.

 معذرت؟؟؟ من باید میبخشیدمش؟؟؟

شایدم.....

 منتظر آسانسور نشدم از پله ها با عجله رفتم پایین یاد اون روزایی افتادم که واسه دیدنش از هر جایی که بودم خودمو جلوی مدرسه یا دانشگاه یا باشگاه اسکیتش میرسوندم چه روزایی بود.

 بازم تند رانندگی میکردم یاد حرف مامان افتادم که همیشه میگفت: تو با این رانندگیت بلاخره یه روز کار دست خودت میدی.

 تو آینه خودمو ورانداز کردم دستی به موهام کشیدم بعدش با خودم گفتم چه اهمیتی داره که چطور به نظر برسم نمیخواد که منو بپسنده.

 شاید بعد شش سال و هفت ماه و دوازده روز اگه منو ببینه خیلی تعجب کنه  از اون پسرک شاد و انرژیک و پایه ی همه چی ، چیزی نمونده بود جز یه پسر محکم بی تفاوت.

 پیچیدم تو ستارخان توی ذهنم لحظه برخوردمونو مرور میکردم چی باید میگفتم؟ باید باهاش دست میدادم یا روبوسی میکردم ؟

 ولی اون که دیگه مال من نبود، شاید از اولش هم نبود. حالم خوب نبود بدنم داغ شده بود نزدیکیهای کافی شاپ زدم رو ترمز یه لحظه به خودم گفتم میخوای بری که چی بشنوی ؟ مگه اهمیتی داره که چی بگه ؟  دوست داری گریه هاشو ببینی؟ دوست داری خرد شدنش رو ببینی ؟

دوست داری غرورش جلوت بشکنه؟

نه، هنوز اونقدر دوستش داشتم که نمیخواستم این اتفاق بیافته.

 شماره کافی شاپ رو گرفتم و گفتم : به خانوم سپهر بگید کاری برام پیش اومد و نتونستم بیام، شاید تو یه فرصت دیگه.

 پنج شنبه بود یه اعتقاد خرافی داشتم که همه کارهای پیچیده و مزخرف توی کارم پنج شنبه ها اتفاق میافته.

 یاد اون روزی افتادم که میرفت و پنجشنبه بود اون روز اتوبان تهران قم رو تا فرودگاه امام نمیدونم با چه سرعتی رفته بودم.

 تا دور از چشم خودشو همسرش و بقیه که واسه خداحافظی اومده بودن برای آخرین بار ببینمش.

 و موقع برگشتن کل این جاده رو با اون غروب دلگیر و مزخرفش گریه کرده بودم .

 

#همین

پ. ن :  این فقط یک داستان نیست

  • حامد سپهر
۰۷
مرداد
۹۷

شازده کوچولو گفت : سلام

فروشنده گفت : سلام "

 فروشنده صاحب قرص های فرد اعلایی بود که تشنگی را برطرف می کرد. هفته ای یک دانه از این قرص ها را می خورند و دیگر احساس نیاز به آشامیدن آب نمی کنند.

شازده کوچولو پرسید : این ها را می فروشی برای چه

فروشنده گفت : برای صرفه جویی در وقت . متخصص ها حسابش را کرده اند . هفته ای پنجاه و سه دقیقه صرفه جویی می شود.

شازده کوچولو گفت : وبا این پنجاه و سه دقیقه چه می کنند؟  

فروشنده گفت : هر کاری که دلشان بخواهد.

شازده کوچولو با خود گفت : «اگر من پنجاه و سه دقیقه وقت اضافی داشتم آرام آرام به طرف چشمه ای می رفتم

_بیایین از دقیقه های اضافیه زندگیمون درست استفاده کنیم حتی برای گفتن یک سلام یا یک دوستت دارم.


#همین


پ.ن: واسه نوشتن  پست بعدی اونقدر با خودم سر نوشتن یا ننوشتنش کلنجار رفتم که اعصابم خورد شده

 

 

  • حامد سپهر
۲۳
تیر
۹۷

اوایل زیاد نمیشناختمت فقط میدونستم نگار (خواهرم) کتابهام رو واسه تو قرض میگیره این رو هم میدونستم که پدر مادرت از هم جدا شدن و و پدرت با خانومی و مادرت با آقایی ازدواج کردن و چون اینجا ترکیه یا کلمبیا نیست امیدی هم به برگشتشون نبود. کم کم فهمیدم که "هدایت" رو بیشتر دوست داری و کوری رو نصفه پس فرستادی... یادمه روزی که برای نگار "شازده کوچولو" رو خریده بودی و پرسیده بودی داداشت هم دوسش داره ؟ اسمت رو هم نمیدونستم اصلا نمیدونم چرا هیچوقت نپرسیدم... فقط از نگار میپرسیدم :دوستت خوبه ؟ میگفت آره ، مثل خودت دیوونه س . یه بار ببینید همو و جواب میدادم " حتما، چهارشنبه ی سال آینده" و قرار بود همون چهارشنبه گیتارت رو همراهت بیاری تا بزنی و من برات"آهوی وحشی" بخونم و گفته بودی اصلا هم برات مهم نیست که من هنوز خوب ریتم نمیگیرم.

بعداز امتحان مدار از نوع منطقیش... توی حیاط دانشگاه دنبال محمود میگشتم تا کتاب "هنر مدرنش" رو با کلی معذرت خواهی بهش پس بدم و بگم یکی از همین چهارشنبه های بعد امتحانات میخونمش!. نگاهم میچرخید که نگار رو دیدم جایی بین زمین و دیوار وا رفته بود . تنها صدای هق هقش رو میشنیدم . نمیدونم بهش گفتم یا از ذهنم گذشت که پرسیدم دختر چته ؟!

روبروش نشستم رو زمین و اون همچنان هق هقش ادامه داشت و باز پرسیدم چته تو دختر ؟!

که بلاخره بریده بریده قاطی فین فین و هق هقش گفت : بهترین دوستم خودکشی کرد. ساکت شدم و بعد بی اختیار پرسیدم : موفق شد؟!

سرش رو به دیوار تکیه داد و چشماشو بست و سرش رو تکون داد که یعنی آره .

نمیدونم چرا خندیدم . حرفی نداشتم که بزنم .

بعدها اضافه کرد که کارت رو با سم انجام داده بودی و اسمت هم غزل بود و قبل مرگت به پرستارا گفته بودی: " نمیخوام بمیرم"

"آهوی وحشی" گوش میدادم که نگار زنگ زد و گفت تو کتابخونه ایی که من دیگه پامو نمیزارم اونجا یه کتاب از "هدایت " روی میزی که همیشه غزل مینشست جا مونده که تو صفحه ی اولش نوشته " برای حامدم که هیچوقت ندیدمش"

 

#همین

این فقط یک داستان بود.


پ.ن : نمیخواستم روز به این عزیزی مطلب ناراحت کننده پست کنم ولی شد دیگه ببخشید

روز دختر رو به همه ی دختران سرزمینم  و همچنین دختر خودم و همه ی دوستان وبلاگی تبریک میگم و بهترینها رو از خدا براشون آرزو دارم

  • حامد سپهر
۱۳
تیر
۹۷

خوبیه خیابونای طهرون به اینه که ته نداره ،میتونی یه صبح تا شب توش رانندگی کنی  بدون اینکه تو هیچ خیابونی تکراری بشی.

وقتی یه عصر تا نصفه شب بدون هدف و بی مقصد رانندگی میکنی

 با یه ترانه که دکمه ی ریپلای پخش ماشینتو میزنی و مدام تکرار میشه ، اونقدر که حالت از هرچی ترانه هست بهم بخوره.

این یعنی که یه جایی تو درونت درد میکنه یه جایی اون دور دورا درون خاطرات گذشته ت اذیتت میکنه.

مثل یه موضوع نا تمام ، و امان از این تموم نشده ها.

خوبی خیابونای طهرون به اینه که میتونی توی ماشینت زار بزنی و رانندگی کنی و به گذشته و حال ت و هرچی بوده و تموم نشده لعنت بفرستی و کسی نپرسه چته؟

 بعضی زخمهای کهنه هستن که باید هرچند وقت یکبار روشو باز کنی و نمک بپاشی و دوباره ببندیش تا خیلی چیزا یادت بیاد.

خوبیه طهرون به اینه که راه دررو داره و میتونی یه وقتایی از همه چی فرار کنی ، از خودت از گذشته ت .

 فقط این وسط ...

بدیه خیابونای طهرون اینه که دره نداره که اگه یه روز دلت از عالم و آدم گرفت مسیرتو کج کنی طرفشو... خلاص.


# همین


پ.ن : هر کاری کردم ترانه ی غلط از رستاک رو اینجا بزارم براتون نشد خودتون گوش کنید

 

 
  • حامد سپهر