همراز

خنک آن قمار بازی که بباخت آنچه بودش بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

همراز

خنک آن قمار بازی که بباخت آنچه بودش بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

۳۰
ارديبهشت
۹۷

 

 صبح ها اصولا زمان خوبیه برای فکر کردن ؛ اما فکر کردن لازم نیست فکر کردن درباره مسئله خاصی باشه ، چون حتی یه زنگ تلفن هم میتونه ذهنتو مشغول کنه . یه جدول نیمه کاره یا صدای شیطونی پسر بچه همسایه .

 برعکس صبحها, ظهر اساساً وقت خوبی برای فکر کردن نیست . در مورد هرچی تمرکز کنی اصلا نمی تونی بهش فکر کنی . همه چی حواستو پرت می کنه . حتی صدای یه فروشنده دوره گرد توی مترو.

 اما هیچ کدوم به اندازه عصر جالب نیست. عصر به همین اندازه که خوردن چای می چسبه فکر

کردن در مورد یه مسئله خاص هم لذت بخشه ، خصوصا اگر مرور یه خاطره باشه .

اما شب ...... همه چی فرق می کنه . شبا می تونی ساعتها به یه کتاب چشم بدوزی بدون اینکه بخونیش . به آدما فکر کنی بدون اینکه بخوابی . فیلمی رو نگاه کنی بدون اینکه موضوعش رو بفهمی یا برای کسی که دوست داری قصه بگی . یه قصه که فقط خودت بشنوی و ...


#همین

 پ.ن :

عاقبت دستانمان رو می‌شود با شعرها
مثل ِچشمانی که بعد از گریه‌ها پُف می‌کنند

  • حامد سپهر
۲۷
ارديبهشت
۹۷

بعد از نماز ملا در بلندگو گفت :

میخوام کسى رو به شما معرفى کنم که
قبلا دزد بوده،مشروب و مواد مخدر مصرف میکرده و هر کثافتکارى میکرده
ولى الان خدا اونو  هدایت کرده و همه چیز رو کنار گذاشته...
بعد گفت:بیا احمد جان بلندگو را بگیر و خودت تعریف کن که چطور توبه کردى!

احمد آمد و گفت:من یک عمر دزدى میکردم،معصیت میکردم خدا آبرویم را نبرد.....
اما از وقتى که توبه کردم این ملا برای من آبرو نگذاشته است!


پ.ن : با آبروی کسی بازی نکنیم


#همین


پ.ن : نماز روزه هاتون قبول ایشالا ، دعا فراموش نشه

  • حامد سپهر
۱۵
ارديبهشت
۹۷

_میدونی لمس کردن بدن شیر چه حسی داشت؟
+ نه !!!
_فهمیدم که قدرتش توی ماهیچه هاش نیست... در درونشه... یک وحدت درونی داره
وقتی تصمیم به شکار میگیره, با همه وجودش بلند میشه, با همه وجودش حرکت میکنه , و با همه وجودش بدستش میاره...
رویاتو بدست بیار...

پل چوبی- مهدی کرم پور


# همین

  • حامد سپهر
۱۲
ارديبهشت
۹۷

مادر عادت داره همه ی کارهای روزانه اش رو یادداشت کنه و بچسبونه رو در یخچال. چیزهایی که می خواد بخره، کارهایی که باید انجام بده و حتی تلفن هایی که می خواد بزنه. من هم از سر شیطنت، همیشه سعی می کردم دستی توی لیست ببرم و یا چیزی رو به اون اضافه کنم 

فقط برای اینکه در تنهاییش و درست در یک لحظه ی معمولی که انتظارش رو نداره اونوبخندونم.

مثلاً اگه در لیست تلفن هاش نوشته بود زنگ به دایی جان، من جلوش می نوشتم ناپلئون. می شد زنگ به دایی جان ناپلئون! یا تو لیست خرید نوشته بود خرید شیر قبل و بعدش یک بچه و آفریقایی اضافه می کردم که بشه خرید بچه شیر آفریقایی! یه بار هم زیر لیست کارهای مهمش نوشته بودم پیدا کردن یک عروس پولدار برای پسر گلم!

خلاصه هر بار بعد از خوندنش که همدیگر رو می دیدیم می گفت: اینا چی بود نوشته بودی؟ امروز حسابی خندیدم.خدا بگم چیکارت نکنه بچه!

یک روز که سرمای شدیدی خورده بودم و سردرد امونم رو بریده بود به رسم مادر، کاغذی روی در یخچال چسبونده بودم که وقتی میرم خرید یادم بمونه. کنار چیزهای دیگه نوشته بودم مسکن برای سردرد. مامان کنارش نوشته بود: دردت به جانم!


# همین


پ.ن : مادریه زمانی مربی فنی حرفه ایی بود ولی بعد تولد خواهرم دیگه سر کار نرفت جا داره روز معلم رو خدمت مادر خودم و همهی معلمهای عزیز جدید و قدیم تبریک بگم.

بعدا نوشت: میلاد آقا امام زمان رو خدمت همگی دوستان عزیز تبریک میگم و امیدوارم از منتظران واقعی باشیم

                         #  ظهور باید در جمجمه ها رخ بدهد نه در جمعه ها #

  • حامد سپهر
۰۴
ارديبهشت
۹۷

عادت دارم تو شرکت همه ی بچه های تیممون رو به اسم کوچیک صدا کنم . چند روز پیش اصغر اومده بود که برگه مرخصیش رو امضا کنم . بهش گفتم چرا اسمت توی سیستم هادی ـ ولی همه تو رو اصغر صدات میکنن؟

گفت : من اصالتا اهل قائناتم وقتی سال 76 اونجا زلزله شد پسر همسایه روبروییمون که اتفاقا اون هم اسمش هادی بود زیر آوار موند و فوت کرد از اون به بعد خانواده م بخاطر احترام به همسایه مون اسم منو جلوی اونا صدا نکردن و منو اصغر صدا کردن و دیگه از اون به بعد همه منو به این اسم میشناسن.

یعنی احترام به همسایه در حد لالیگا !!!

اونوقت ما یه همسایه داریم چندین ساله نتونستیم بهش بفهمونیم شبا ماشینش رو جلوی پل خونه ی ما پارک نکنه


#همین


  • حامد سپهر
۰۱
ارديبهشت
۹۷


فیلم کوتاه؛ نگاه ها همه بر روی پرده سینما بود، فیلم شروع شد، دقیقه اول فیلم، دوربین فقط سقف یک اتاق را نمایش میداد، دو دقیقه بعد همچنان سقف اتاق، دقیقه سوم، دقیقه چهارم، دقیقه پنجم، هشت دقیقه اول فیلم فقط سقف اتاق!

صدای همه درآمد، اغلب حاضران، سینما را ترک کردند،ناگهان دوربین پایین آمد و یک نفر را که روی تخت خوابیده بود نشان داد و این جمله را زیرنویس کرد:

این تنها هشت دقیقه از زندگی این جانباز قطع نخاعی بود و شما طاقت نداشتید ....


میخوام بگم که یه زمانی یه عده مرررررد ( نه از لحاظ جنسیت) ،سوای هر جناح بندی سیاسی و بدون هیچ چشم داشتی و فقط بخاطر اعتقادشون تکرار میکنم فقط بخاطر اعتقادشون جلوی کسایی که چشم طمع به جان و مال و ناموس وطنشون داشتن مردونه ایستادن و الان خیلیاشون گوشه ی آسایشگاههایی هستن که ماها حتی دل دیدن این وضعشون رو نداریم

اینها سلبریتی های حقیقی این جامعه هستن و فراموششون نکنیم


# همین



  • حامد سپهر
۲۹
فروردين
۹۷

دیروز سر یه پروژه ایی بودیم که برای انتقال کابلهای فشار قوی برق مجبور شدیم  تماس بگیریم بیل مکانیکی بیاد و یه مسیری رو برامون بکنه در حین خاکبرداری ناخن بیل مکانیکی به فیبر نوری مخابرات گیر کرد و اونو قطع کرد و باعث شد تمام تلفنها و به طبع اون اینترنت شهر جدید پرند به مدت 12 ساعت قطع شد سوای خسارتی که مخابرات بابت تعویض کابل از شرکتمون دریافت کرد و اونهمه شاکی از جمله اپراتورهای اینترنت و تاکسی تلفنی های منطقه و پیک تلفنی ها و ...که ریختن سرمون من به فکر شبکه های مجازی بودم که 12 ساعت قطع شد تا مردم به زندگیه عادیشون برسن ، فکر *دوستت دارمهایی* بودم که سند نشد ، فکر * یه چیزی خیلی وقت بود میخواستم بهت بگم ولی الان میخوام بگم* هایی که سند نشد ،فکر *ازت متنفرمهایی* که سند نشد ،فکر *دیگه بهم زنگ نزنهایی* که سند نشد ،فکر *دیگه دوستت ندارمهایی* که سند نشد و .......هزاران کامنت وپیغام و مسیج و کامنت دیگه که سند نشد تا شاید تجدید نظری توش بشه .

# همین

پ.ن: دوران ابتدایی رو توی مدرسه ایی بنام توفیق توی شهر زنجان درس خوندم دیروز از طریق یکی از دوستان که زنجان زندگی میکنه خبردار شدم قراره مدرسه رو بخاطر قدیمی بودن تخریب کنن و دانش آموزایی که اونجا درس خوندن بصورت خودجوش تصمیم گرفتن اول مهر برن مدرسه و آخرین عکس یادگاریشون رو اونجا بگیرن و کلی خاطره بازی کنن از الان ذوق اونروز رو دارم

 

  • حامد سپهر
۲۷
فروردين
۹۷

بهار است و برف میبارد!

انگار زمستان خیال رفتن ندارد

نکند دلش جایی ، پیش کسی جا مانده است.


#همین


گوش کنیم


  • حامد سپهر
۲۵
فروردين
۹۷


زل زده بود به صفحه خاموش مانیتور و غرق افکار خودش بود چند روزی میشد که میونشون شکرآب شده بود و حال و روزش همین بود. نه تماسی گرفته بود و نه پیامی داده بود.

ازش پرسیدم به خاطر عشقت حاضری تا کجا بری زیر چشمی نگاهم کرد و گفت :تا حالا عاشق شدی؟؟ کنارش رو صندلی نشستم و گفتم تو چی عاشقشی؟ خودکارشو برداشتو روی کاغذی که جلوش بود چندتا خط کج و مووج کشید و گفت: نه بابا عاشقش نیستم ولی خیلی دوسش دارم آخه میگن دوست داشتن از عشق والاتره.

گفتم : اونا از دیوونه بازیای عشق بی خبرن نمیخوان خودشونو به زحمت بیندازن بخاطر همین به دوست داشتن اکتفا میکنن.

زیر لب زمزمه کرد درست مثل من ، و حالش بدتر شد .

کاش اینو بهش نگفته بودم.


#همین

  • حامد سپهر
۱۹
فروردين
۹۷


یک هفته بعد از اون اختلاف حساب و اون پولی که دستم مونده بود گذشته بود و من کماکان نمیدونستم چیکارش کنم.

از شرکت اومدم بیرون جایی قرار داشتم خیلی هم دیر شده بود بازم تند رانندگی میکردم سر یه چهارراه تا برسم چراغ قرمز شد پشت چراغ وایساده بودم که یه لحظه چشمم به یه چهره ی آشنا افتاد که کنار خیابون منتظر تاکسی بود ....آرهههه خودش بود مهری همون دختر همسایمون و همبازیه دوران نوجوانی وقتی زنجان زندگی میکردیم . ولی اینجا چیکار میکرد بهش اشاره کردم اونم با تردید جلو اومد گفتم منو شناختی ؟ چند لحظه مکث کرد بعد انگار که یه آشنا دیده باشه تو یه کشور غریبه بلند گفت حااااامد تویی ؟ گفتم آره و تعارف کردم و نشست تو ماشین

گفتم تو کجا اینجا کجا راه گم کردی؟

گفت: داستانش مفصله و تعریف کرد که بعد از ازدواج با شوهرش به کرج

منتقل شدن و یه دختر 10 ساله داره و چند سال پیش از شوهرش بخاطراینکه اعتیاد به

شیشه داشته جدا شده و توی حاشیه ی کرج زندگی میکنه و از طریق کار بافتنی واسه مردم

امرار معاش میکنه . گفت که دخترش توی مدرسه مورد ت جا و ز مستخدم مدرسه قرار گرفته

و با وجود شکایتش هنوز نتونسته توی دادگاه این موضوع رو اثبات کنه چون پزشکی

قانونی بخاطر شرایط جسمی که دخترش داره رای بر عدم ت ج ا و ز داده و بعد از اون قضیه هر

چند وقت یکبار دخترش دچار حمله ی عصبی میشه و غش میکنه  

هفته ی پیش که دخترش رو بابت حمله ی عصبی به اورژانس برده بوده بخاطر

نداشتن هزینه ی بیمارستان همه ی مدارکشون از جمله کارت ملی و برگه ی شکایتشون و

هرچی توی کیفشون داشتن توسط واحد حراست بیمارستان ضبط شده و این امر باعث درگیریش

با حراست بیمارستان شده تا جاییکه اونها با اورژانس اجتماعی تماس گرفتن و همون شب قاضی رای بر عدم صلاحیت مادر در نگهداری کودک صادر کرده ( در حالیکه قبلا حضانت بچه به مادر داده شده بود ) و بچه رو از مادر گرفتن و به محل نگهداری کودکان بی سرپرست منتقل کردن و ایشون دربدر این اداره و اون کلانتری واسه پس گرفتن بچه ش شده.

گفتم : ت ج ا و ز به بچه ی 10 ساله تو مدرسه ؟ مغزم هنگ کرده بود، برا چند لحظه شوکه شدم!!

با گریه گفت: ببیین جایی آشنا داری کاری برام بکنی بچه مو پس بگیرم؟

 اولین کاری که کردم فرداش رفتم کرج دنبالش و باهم رفتیم اوژانس اجتماعی

کرج اونا هم بعد از کلی بازخواست مارو حواله کردن به قاضی کشیک که اونشب بدون اینکه مادر و بچه رو

ببینه ویا اطلاع دقیقی از قضیه داشته باشه رای بر عدم صلاحیت مادر داده.

قاضی رو به زور پیدا کردیم با توضیحاتی که دادیم ، اون به شرط آزمایش

عدم اعتیاد مادر رای بر آزادی داد رفتیم کلی هزینه کردیم واسه آزمایش و کارهای

اداری دادگاه و رای آزادی رو گرفتیم بعد رفتیم اورژانس اجتماعی ، خانومیکه مشاور

بود منو کشید یه گوشه ایی پرسید شما چه نسبتی با ایشون دارید منم گفتم فقط یه آشنا هستیم. خانوم مشاور گفت:  ما با همسرش تماس گرفتیم و اون ادعا کرده از دست ایشون شاکیه و گفته شاید خودش داره بچه رو در ازای پول در اختیار دیگران قرار میده .

 گفتم خانوم شما ادعای یه آدم معتاد به شیشه رو قبول کردین اونهم پشت تلفن

 ولی ایشون حی و حاضر حرفشو قبول ندارین؟

خلاصه با کلی مکافات بچه رو ازشون گرفتیم و بعد رفتیم بیمارستان ، به

مسئول حراست بیمارستان گفتم: اونشب که بچه رو با اون حال آوردن اینجا یه مرد یا یه انسان پیدا نشده که هزینه ی بیمارستان رو پرداخت کنه تا کار به اینجاها نرسه ؟ گفت: اینجا مگه موسسه ی خیریه ست.!!! 

خلاصه با بیمارستان هم تسویه حساب کردیم و مدارک رو گرفتیم رسوندمشون خونه و برگشتم.

بماند که لحظه ی دیدار دوباره ی مادر و بچه کل خسته گی این دو روز رو از تنم

بیرون کرد و اشکم رو درآورد.

 شبش که با خودم حساب کتاب میکردم دیدم دقیقا همون پول بی حساب خرج دادگاه و آزمایش و شیرینی بچه ها و هزینه ی بیمارستان شده.

 چند وقت بعد شنیدم بخاطر مشکلی که اون دختر بچه داره دیگه هیچ مدرسه ایی حاضر به ثبت نامش نیست

_به این فکر میکردم که ما فقط ادعای انسان دوستی داریم.


#همین

پ.ن:  بعضی وقتا ماها وسیله ایی هستیم تا چیزی رو به مقصدش برسونیم یا مانع اتفاقی بشیم وقتی یه راننده ی ناشی با راهبندونش باعث میشه یه ربع دیرتر به جایی برسی شاید یک ربع زودتر خطری متوجه شما بوده و از سرتون گذشته

 
  • حامد سپهر