همراز

خنک آن قمار بازی که بباخت آنچه بودش بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

همراز

خنک آن قمار بازی که بباخت آنچه بودش بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

450 درجه فارنهایت

شنبه, ۳ شهریور ۱۳۹۷، ۱۰:۳۵ ب.ظ

اولا سلام

من دو سه هفته ایی میشد که نبودم چون ماموریت کاری بودم و تو این مدت دوستان چالشی رو راه انداختن با عنوان 450 درجه فانهایت (که اولش بگم ، من از عنوانش سر در نیاوردم ) در مورد کتابهایی که توی زندگیمون تاثیر گذار بودن.

دوما اینکه من مثل خیلی از دوستان وبلاگی که کتاب خوانهای قهاری هستن و تو این زمینه ید طولایی دارن کتاب خوان محسوب نمیشم یعنی اینطور بگم کمتر کتابی منو خیلی به خودش جذب میکنه. و همچنین معتقدم در هر برهه از زندگی ما آدمها ، کتابها ، دوستان یا موضوعاتی هستن که ما از اونها زیاد تاثیر میگیریم و شاید این تاثیر رو خودمون هم احساسش نکنیم ولی هست و لزوما این تاثیرات از یه سنخ نیستن و شاید تو هر سنی فرق داشته باشه.

منو خواهرم خیلی چیزا از مادر به ارث بردیم الا همین کتاب خون بودنش رو ، یه کتاب خون میگم یه کتاب خون میشنویدا در کل کتاب خوره تا کتاب خون موضوع کتاب هم براش زیاد مهم نیست فقط یه مطلب خوندنی باشه و همین موضوع باعث شده از همه چیز اطاعات داشته باشه از طبابت بگیر تا تاریخ !

واسه همین هم هست که من دو سال پشت سر هم توی شرکت به عنوان کتاب خوان نمونه انتخاب شدم چون تو این دو سال کل کتابهای کتابخونه ی شرکت رو جارو کردم بردم مامان بخونه:))

علاقه ی زیاد مادر به کتاب باعث شد بیشتر جایزه های دوران کودکی من و خواهرم کتاب باشه و اولیش هم که شاید اکثرتون خونده باشین کتاب "حسنی نگو یه دسته گل" از مرحوم منوچهر احترامی بود که پایانی بود بر حموم نرفتنهای ما:) اصلا تاثیر از این بیشتر؟؟:)

بزرگتر که شدم مامان رمانهای فهیمه رحیمی میخوند شاید توی ذهنش به این فکر میکرد که "فرزند مرا عشق بیاموز دگر هیچ" و این باب آشنایی من به تبعیت از مادر با کتابهای خانوم رحیمی که بقول یکی از دوستان میشه گفت به تنهایی نقش بسزایی در کتاب خون کردن ایرانیها داشته شد و زودتر از اونچیزی که باید عاشق شدم

سالها گذشت و طی مشکلاتی که بوجود اومد تصمیم به رفتن از ایران گرفتم ولی هر بار مشکلی سر راه بود . بیماری پدر و فوتش و تنها موندن مادر ، اقامت دو ساله ی منو توی یونان کنسل کرد ولی هیچ چیز از عطش رفتن از ایران منو کم نکرد تو این میان  یه کتاب تو نمایشگاه کتاب از دوستی عزیز هدیه گرفتم و اونهم "بیوتن " از امیرخانی بود که این عطش رفتن رو به اوج خودش رسوند.

تاثیر از این بیشتر ؟؟

#همین


 از نسرین خانوم که منو به این چالش دعوت کردن خیلی ممنونم . منم از دوستانی که اینجارو میخونن دعوت میکنم تو این چالش شرکت کنن

ممنون از همگی

  • حامد سپهر

نظرات  (۱۳)

  • مریــــ ـــــم
  • باورت میشه حتی متنشو نوشتم ولی حوصله انتشار ندارم
    اگه گذاشتم حتما ازتو تشکر میکنم برای دعوتت
    چون منتظر بودم یکی دعوتم کنه
    :دی
    پاسخ:
    احتمالا یه رگه ی شیرازی نداری که ؟؟:)))
    خواهش میکنم منم کلی دعوت کردم ممنون که شرکت میکنید
    بیوتن رو نخوندم
    پاسخ:
    کتاب خوبیه البته سلیقه ها فرق داره
    بیوتن هم از کتاب های بسیار خوب امیرخانیه واقعا:-)
    خدا مادر رو حفظ کنه براتون
    روح پدر هم شاد...
    پاسخ:
    ممنون از لطفتون خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه

    بیوتن رو منم خیلی دوست دارم:)
  • بهارنارنج :)
  • منم دلمدمیخواد برم اما بی خانوادم..
    خصوصا مادرم،تا من به هرطریقی بخوام دور شم ازش برا مدت طولانی گریش میگیره
    پاسخ:
    دوری سختی های خودش رو داره بخصوص واسه یه دختر خانوم تو یه کشور غریب ولی من فکر میکنم ارزشش رو داره
    زودتر برو...
    پاسخ:
    تا شرایط چطور باشه
    هنوزم عطش رفتن به خازج هست؟
    پاسخ:
    خیلی بیشتر
  • بهارنارنج :)
  • نه عروسیای اینجا سالمه،حداقل اونایی ما دعوتیم فقط نوشابه ان
    پاسخ:
    شوخی کردم :))
    اللهم عجل لولیک الفرج
    کل جهان منتظر یه ناجی ان
    هرجا که برید اوضاع همینه
    شاید از لحاظ اقتصادی یکم در رفاه باشید
    اما تا نیاید گره از کار کسی وا نشود....
    پاسخ:
    حتما همینطوره
    به مادرتون و خواهرتون و خواهرزادتون فکر کنید بمونید
    و یه همسر خوب پیدا کنید سرتون و بذارید رو شونه هاش یکم سبک بشید
    من که معتقدم باید درهای کشور و بست نه کسی بره نه کسی بیاد نه واردات کنیم نه صادرات:)))
    خودمون میشرفت کنیم
    والا
    بعد یه مدت که خیلی پیشرفت کردیم درهارو باز کنیم=)

    پاسخ:
    بیشتر منصرف شدنم بخاطر اونهاست
    ولی ایران یه ناجی بزرگتری میخواد اینا علاج درد نیست
  • بهارنارنج :)
  • منم دوست دارم..

    یه چیز بی ربط،تو عروسی یه پیرزنه و همسایه ما هردو گفتن مشکل معده داریم میوه نخوردن ...ولی هردو نوشابه زدن بالا:|
    پاسخ:
    شاید نوشابه نبوده آخه تو عروسیا معمولا نوشابه ها فرق میکنه :))
    منم دلم میخواست یه مامان کتاب خون داشته باشم
    اما یه مامان کدبانو دارم ،و خودم هم کتاب خون نیستم متاسفانه وقت برای کتاب خوندن گیر بیارم ترجیح میدم قران بخونم

    واقع هیچ جا ایران نمیشه
    چطور دلتون میاد از ایران برید:/
    با تمام مشکلاتش شب های تهران و شب های عید و شلوغی بازار پونزده خرداد تو اوج گرونی ها
    صفا و صمیمیت و هیچ جای دنیا نداره
    دخترعموی منم میخواست از ایران بره بخاطر بیماری خودش یکم موند تو ایران تا بهبود پیدا کنه و بره
    میگفت یه جمله از شهید چمران خوندم که پای موندنم محکم شد
    جمله یادم نیست:))
    پاسخ:
    کدبانو بودن هم کم چیزی نیست:)
    خودمون رو گول نزنیم ایران جای خوبی بود ولی واقعا حیف شد این کشور و از دست رفت
    اگه یخورده مثل من تو حوزه ی کاری خودمون البته توی بطن یسری مسایل کشور بودین الان مثل من دنبال یه دیواری ستونی میگشتین که سرتون رو بکوبین بهش
    بیوتن برای من اثر منفی داشت بیشتر :))
    پاسخ:
    خوبی یه کتاب هم همینه که هر کس از دیدگاه خودش تفسیرش میکنه:)
    مرسی که شرکت کردین:)
    بیوتن و قیدار از امیرخوانی رو نخوندم، یعنی یه مشکلی توی کتاب هاش برام پیش اومد که کلا با خودش و آثارش قهر کردم، در حالی که مشتاق قلمش بودم تا پیش از اون
    پاسخ:
    ممنون از شما که یاد کردین و دعوت کردین
    نوشته های امیر خانی رو دوست دارم
    بچه ی خوبیه باهاش آشتی کنید :))

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">