پرت کن خودتو!
چند سالی بود تو قسمت ما کار میکرد بچهی سربه زیری بود ولی یه حسی بهم میگفت اون آدم این کار نیست. چند وقت پیش که فرصت شد یه ساعتی بیاد دفترم و باهم گپ بزنیم فهیدم که نوازندهی ویولونه و روزایی که شیفت نیست، یا توی بندشون ساز میزنه یا خصوصی آموزش میده. بهش گفتم اصلا نمیدونستم که یه هنرمندی! یعنی هیچکس نمیدونست. و از این بابت بهش تبریک گفتم و گفتم به نظر من این کار اصلا با روحیهی لطیف یه هنرمند سازگار نیست. خودش هم همین نظر رو داشت ولی ترس از حرف این و اون و اینکه بهش بگن عرضهی کار کردن نداره تا امروز نگهش داشته بود.
گفتم یه وقتایی که لب پرتگاهی و جز دلهره هیچ عایدی نداره واست و میدونی حتما میوفتی! زودتر خودت رو پرت کن! شاید باید زودتر بیوفتی تا زودتر دست بکار ساختن بشی🤔گفتم نترس نمیمیری! اتفاقا وقتی سقوط میکنی، چیز یا چیزها و فرد یا افرادی رو از دست میدی، عوضش در همون حال که رو زمین پخش و پلایی و مثل مرغان ابراهیم هر تکهت سر یه کوهه، انگار یه بار هزار کیلویی رو از اون همه فشار و استرس و نکنه ها! از رو دوشت برمیدارن و راحتتر تصمیم میگیری، و میدونی اگه میخوای زنده بمونی، باید پا شی دنبال ساختن دوباره بیوفتی.
چه زیادند آدمهایی که سالهاست لب پرتگاهها محکم به ریشه پوسیدهی گیاهی چنگ زدن و زندگی نکردن، و هر لحظه از وحشت و ترس افتادن، مردن!
چند روز پیش با خوشحالی استعفا داد و رفت دنبال چیزی که براش ساخته شده بود.
#همین
- ۰۰/۱۲/۱۹
...
چقدر توو د پوینت مختصر و مفید دقیق توصیفش کردید. من یکی که لازمش داشتم. ممنون. عالی بود.